اگه هنوزم دوست دارین نوشت ههای منو دنبال کنینی به آدرس زیر مراجعه کنینی.
فقط یه کلیک به آدرس :
سریال شب به شب
خرید سریال های دوبله شبکه فارسی 1 تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
اگه هنوزم دوست دارین نوشت ههای منو دنبال کنینی به آدرس زیر مراجعه کنینی.
فقط یه کلیک به آدرس :
امروز با دیدن دو تا فیلم خوب دو تا جمله خوب یاد گرفتم به خودم گفتم که بد نیست شما هم اون دو تا جمله رو بشنوین ، باشه تا شاید جایی به دردتون بخوره!!!
تنها فایده آینده اینه که زمان حال رو ضایع میکنه :
برژیت باردو : و خدا زن را آفرید.
چرا همیشه و همه جا میتونی به راحتی از نفرت حرف بزنی ولی وقتی می خوای راجع به عشق و دوست داشتن حرف بزنی باید تو صد تا سورراخ قایم بشی یا یه گوشه دنج و خلوت یه پارک رو پیدا کنی و اونجا بشینی و با خجالت راجع بهش حرف بزنی؟
جک لمون : ایرما خوشگله
جدا تا حالا به این دو تا جمله فکر کردین؟
و به اون بابایی که هر چند وقتی میاد اینجا و واسه من کامنت میذاره که من باهاش تماس بگیریم یه جواب غیر سینمایی و فوق العاده آماتور میدم.
هم تلفنتو دیدم هم کامنتتو خوندم و هم تو یاهو پیامتو دریافت کردم و مطمئنن اگه دوس داشتم حتما تا حالا باهات تماس گرفته بودم ، در ضمن واقعا یه خانم اینقدر احتیاج داره که بخواد به من ثابت کنه که مذکر نیست؟؟؟؟؟؟؟
بهر حال خودتی عزیزم !!!
از سه راه تهران پارس که به سمت اتوبوس های خط واحد بی آر تی میری قطاری از دستفروش ها رو میبینی که بساطشونو تو پیاده روی کنار خیابون پهن کردن و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو به رهگذر ها ارائه میکنن . کیف موبایل ، هدست انواع گوشی ، چتر ، دفتر و لوازم التحریر ، کاپشن های جور واجور و ...
در کنار همه اونها مردی رو میبینین که با صورت تیره و آفتاب سوخته و قد بلند و لاغری بیش از حدش اونقدر تو چش میخوره که با یه بار دیدن به یادت میمونه و تو ذهنت حک میشه.لهجه عجیب و غریبش بهمراه تکیه کلوم عجیب و غریبش آدم رو حسابی به سمت خودش میکشه.
با یه کلاه حصیری بر سر و کیفی بر دوش یه خروار دی وی دی رو تو بغل خودش گرفته و بلند بلند فریاد میزنه:
دی وی دی برای مهندسسسسسسسس ، دی وی دی ، دی وی دی های روز دنیا رو نخر 4500 تومن ، بیا از من بخر 1000 تومن
دی وی دی برای مهندس..
نمیدونم چرا از شخصیتش خوشم میاد . با همه مشتریاش خوش و بش میکنه و همه رو خوب یادش میمونه. استاندارد های بازار یابی رو به دقت رعایت میکنه و همه جین پوش ها رو مهندس و کت شلواریا رو دکتر خطاب میکنه .
تو سلام پیش قدمه و برای هر تیپ آدمی فیلمهای مورد علاقه شو ردیف میکنه و در اختیارش میذاره . قدرت عجیبی در کنترل مشتریاش داره و در عین حال ده نفر آدمی رو که دور و برش ایستادن رو با دقت زیر نظر میگیره تا ازش چیزی کش نرن و اصطلاحن نپیچوننش!!
به نظر من یه مدیره . یه مدیر خوب که از بد زندگی و روزگار در جایی افتاده که جاش نبوده و شاید اگه روزگار بهش اجازه میداد تو جای بهتری به درد بهتری میخورد!!
چند باری از دهنش در اومد که عجله داره و باید به کلاسش برسه و من در عین کنجکاوی به خودم اجازه ندادم که فضولی کنم و بیشتر از اطلاعاتی که میده ازش چیزی بپرسم تا بدونم کدم کلاس میره یا کجا دوره میبینه..
بهر حال خدا کنه که روزی یه مدیر بشه.
مدیر تشکیلاتی که بتونه چیزی رو بیشتر چیزی که هست به مردم ارائه کنه.
دی وی دی برای مهندس......
اگه مدیر یه نشریه بودم امروز میدادم که با صدای بلند تیتر بزنن :
او با ما آمد !!
او بی ما رفت !!
توضیحش هم که وضوح واضحاته .
او با ما رئیس جمهور امریکا شد و کـُردان هم از وزرات حساس کشور عزل شد.
چه دنیای عجیبی!!!
شاید اگه کسی ازمن بپرسه که تاثیر گذار ترین حرفهاییکه تو عمرت شنیدی چی بوده ؟؟ بدون نیاز به فکر کردن فوری جواب بدم:
1- یه روز تو دفتر با آقای م صحبت میکردم که ایشون در حین بحث یه دفه گفت: آقای محسنین تو عادت داری که یه فایلی رو باز میکنی یه مدت روش کار میکنی و بعد همون جور باز ولش میکنی و میری رو فایل بعدی و باز هم .... اون شب خیلی به حرفش فکر کردم و دیدم نه تنها تو کارم بلکه تو همه زندگیم از این سیستم اشتباه استفاده کردم و شروع کردم به بستن فایل های نیمه کاره . چند تا یی شونو تو این دو ساله بستم و چند تایی رو هم دارم میبندم...
2- یه روز تو یه دعوای تند با برادر بزرگم اون بی مقدمه گفت به من ربطی نداره ولی تو دیگه کی میخوای زندگیتو شروع کنی . شاید باورتون نشه که تازه اون موقع بود که به خودم اومدم و دیدم چفدر تند و سریع سنم داره بالا میره و هنوز اول کارم...
3- تو قیلم لاو استوری وقتی پسره به دختره میگه که چی میخوای بهت بدم اون در جوابش میگه که چیزی رو که من میبخوام تو نمیتونی به من بدی و اون هم زمانه . تو اصلا نمیتونی اونو به من برگردونی... آره چقدر زود 36 سالم شد و من به میون سالگی رسیدم... و زمان . آخ زمان .. خدایا به من زمان بده!! | |
ممممممممممممممممممممممممن عوض نشدم فقط دیگه تو رو دوس ندارم!!
.....
سلام ... چطوری جانور!!
.........
دوست دارم دوست دارم دوست دارم!! دوست دارم دوست دارم دوست دارم...
.......
آتیش آتیش چه خوبه حالا هم تنگ غروبه چیزی به شب نمونده به جستن و واجست .. تو حوض نقره جستن....
........
اییییییییییییییییین زن عشق منه حق منه سهم منه طلاقش نمیدم!!
....
طلاقش بده راحت شو از دست این زنیکه نکبت .
...
(دیالوگهای هامون)
****************
- بریم؟
- کجا؟
- سینما آفریقا دیگه!
- چه خبره آبجی ما هوس کره بره وسط عربها بشینه فیلم ببینه؟
- میای یا نه؟یه جشنواره سینماییه فیلم های جشنواره فجر رو نشون میدن بریم ببینیم فیلم این سانسش چیه.
- باشه بریم
یه پیرهن میندازم تنم شلوارمو میندازم تو پام و کفشامم ور میکشم و بسم الله........
پیاده تا سر کوچه و بعد هم تاکسی و فلکه ساعت و چهار راه نادری و نیم ساعت بعد دم در سینما واستادیم و داریم بلیط میگیریم.
- حالا فیلمش چی هست؟
- هامون مال مهر جوییه
- مهر جویی کیه اونوقت آبجی؟
- کارگردان اجاره نشین ها
- آهان یادم اومد اکبر عبدی با اون شیکمش اون جوری اون جوری میرقصید.
- آره همون که تو میگی بریم تو.
- صب کن بذار برم تخمه بخرم . فیلم فرهنگی دیدن خوب تخمه هم میخواد.
- باشه
سه سوته تخمه به دست تو سینما و رو صندلیو بسم الله . فیلم شروع شد...
*****
هامون تو زندگی من یه اتفاق بود.هامون یکی از علتهای علاقه من به سینما بود. از سینما که بیرون اومدیم تو یه سکوت مطلق بی هیچ حرفی به آرومی تا چهار راه نادری پیاده اومدیم و تو یه حس ناگفتنی به خونه برگشتیم.با هامون شعر نو رو شناختم و با شاملو آشنا شدم و هنوز که هنوزه شعر پریا شو گاهی با خودم زمزمه میکنم.مدتها تلاش میکردم که مثل حمید هامون موقع تلفظ حرف سین یه شین هم باهاش قاطی کنم ...
به هر حال حمید هامون تو عصر سینمای بدون ستاره دوران ما برای خودش یه ستاره بود.بعد از اون اتفاق (دیدن فیلم هامون) میشه گفت اکثر فیلمهای خسرو شکیبایی رو دیدم و بر عکس خیلی ها که کیمیا و سرزمین خورشید رو خیلی دوس داشتن حس خوبی نسبت به اون فیلمها نداشتم و بجز بیست دقیقه اول فیلم کیمیا همیشه باقیشو با عذاب تحمل کردم.ولی با دیدن شاهکار سینمایی ناصر تقوایی کاغذ بی خط تازه متوجه شدم که هنوز که هنوزه برای خودش یه ستاره است ، یه ابر مرد بزرگه که مثلشو به سختی میشه پیدا کرد.و به قول معروف شناگر ماهرییه که اگه آب باشه بخوبی شنا میکته . آره شکیبایی مردی بود که با داشتن یه فیلمنامه خوب و هدایت یه کارگردان کار بلد میتونست کشتی رو به سلامت به ساحلش برسونه. اون از معدود بازیگرایی بود که با اکثر کارگردانهای مطرح سینمای ایران کار کرد و فیلمهای خوب زیادی رو در کارنامه اش داره.
به نظر من امثال شکیبایی چند دهه یه بار پیداشون میشه و بر عکس عمر کوتاهشون حضوری همیشگی دارن که تا نسلها بعد فراموش نمیشن و برای ابد موندنی میشن.
با شنیدن خبر مرگش تازه فهمیدم که امثال شکیبایی چه حق بزرگی به گردن نسل ما دارن . یه حق بزرگ و نا گفتنی بر سر نسل سوخته............ یادش بخیر . روحش شاد!!
پشت میزم تو دفتر نشستم و دارم با بازاریاب جدیدمون کلنجار میرم. سعی میکنم تند و سریع و بدون حاشیه کار رو براش توضیح بدم و اونقدرا هم کار بازار یابی هفت گردون رو براش سخت نکنم که بترسه و فرار کنه. تو همین هیر و ویر گوشیم زنگ میزنه.حرفم رو نصفه میزارم و گوشیمو از زیر کاغذ ماغذ هام بیرون میکشم و برش
میدارم و :
- بله؟
- سلام علیکم
- سلام خانوم بفرمایین.
- من شماره شما رو از تو اینترنت برداشتم
- خواهش میکنم در خدمتتون هستم.
- شماره شما جایی بود که همه مشکلاتشونو میگفتن منم زنگ زدم خدمتتون که مشکلم رو بگم...
منم که فکر میکنم حتما واسه آگهی هاش تو هفت گردون مشکلی پیش اومده جواب میدم :
- خواهش میکنم!!
با لهجه غلیظ اصفهانی ادامه میده:
- والا عرضم به حضورتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!!
- چی گفتین خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
- عرض کردم خدمتتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!! از یه ماه قبل اومدنشون هم هی هر شب هر شب خواب گربه سیاه میبینم................................
خیلی سعی کنم خودمو کنترل کنم و نزنم زیر خنده و در حالیکه با زور و فشار خودم رو کنترل میکنم بهش میگم:
- خانوم شما باید با خود شماره تلفن و یا ایمیل آدرس تو خود آگهی ها تماس بگیرین . شما با هفت گردون تماس گرفتین...
35 سال از خدا عمر گرفتم ولی تا حالا فالگیری نکردم.!!!! فکر کن .......... من ...... فالگیر ..........هفت گردون ......... یو ها ها ها ها ( از اون خنده شیطانیای خفن)






!!
- آقا میبخشین از اینجا واسه میدون سپاه اتوبوس داره؟؟؟؟؟؟
- آره داره اتوبوس های خط بهارستان رو سوار شو
- ممنون ...
بدو می پرم بغل اتوبوس درب و داغون میدون سپاه و از کنار صف خانوما که به زور دارن خودشون رو میندازن تو اتوبوس رد میشم و از در عقب سوار قسمت مردونه میشم و یه جای خالی بغل یه آقا پیر مرده پیدا میکنم و به احترام سلامی میکنم و کنارش میشینم!!
- چرا معجزه نمیکنی آقتاب بره اونور بابا مردیم گرما!!
با تعجب به آقا پیرمرده نیگا میکن و میپرسم:
- با بنده هستین؟؟؟
- آره دیگه مگه سید نیستی خوب معجزه کن!!
- خوب چرا سید هستم ولی مگه سید ها معجزه میکنن؟؟
- آره دیگه مگه نشنیدی؟
- چی رو؟
- حوا میره بیرون از درختا چیز میزی بکنه بیاره با آدم بخوره وقتی که بر میگرده میخواد وارد خونه بشه که در میزنه...
- خوب؟
- آره آدم از اون تو داد میزنه که:
- کیه؟
- حوا هم میگه ؟آخه مگه جز من و تو اینجا کسی هست!!!!
اتوبوس راه میفته و به سمت ورودی نظام آبادمیره و منم همونطوری سر جام کنار پیر مرد نشستم و اول فکر میکنم که چه بی مزه بود ولی یه خورده که بهش فکر میکنم میبینم خوب حوا راس می گفته و کلی خنده ام میگیره!!!
بهر حال بلند بلند میخندم ومیگم خوب حالا ربطش به آفتاب و سید بودن من و جابه جا کردن مسیر گرمای خورشید چی بود؟
میخنده و بازم بی توجه به حرفای من ادامه میده:
- یه بابایی از خونش اومد بیرون و به دوستش رسید.دوستش که دید خیلی تند میره بهش گفت کجا میری داداش؟؟؟؟اونم جوابش میده که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!دوستش بش میگه نرو بابا بیا واستا اینجا و دکون منو بگردون و منم در عوض نصف در امد مفازه رو به خودت میدم و نصف سندش رو بنامت میکنم.طرف میگه:برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که ده تا تو رو با مغازه ات بخرم!!! و میره و میره ومیره میرسه به یه بنده خدا بابا باغ داری که واستاده دم باغش و بهش میگه:آی جوون کجا میری اینقدر تند تند ... :اونم جوابش میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!اونم جوابش میده که :نرو صبر کن من دنبال یه بابایی میگردم که کل باغ رو بهش بدم واسه ام نیگر داره و درعوض نصف میوه ها و درختای باغ رو با سه دنگ از سندباغ رو به نامش میکنم .تو واستا!!!
اونم جواش میده: برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که تو رو با ده تا باغت با هم بخرم!!!
خلاصه بازم میره و میره و میره تا به ده میرسه و چند نقر داروغه دم در ورودی آبادی واستادن وبهش میگن آی داری کجا میری:اونم جوابشون میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!
بهش میگن کدخدای ده مرده و ما داریم واسه اش دنبال یه جانشین میگردیم. بیا کدخدای ده ما شو سپاه ده رو هم فرماندهی کن و کار قضا رو هم انجام بده و از هر کی هم که خوشت نیومد بده گردنش بزنن و باج و خراج ده رو هم خودت مدیریت کن.اونم بهشون میگه: : برین بابا من دارم میرم دنبال شانسم که اینجا رو با ده تا ده بغلشو با هم بخرم .....
و میره و میره و میره تا اینکه میرسه به یکی از دوستاش و بهش میگه که:
آره بابا دارم میرم دنبال شانسم و این آدما رو هم تو راهم دیدم...
دوستش میزنه تو سرش و میگه خوب اینا شانست بودن الاغ برو گمشو تا آخر عمرت تو کارتن بخواب ...........
اتوبوس به ایستگاه امام حسین رسیده بود بافت قدیم شهر داشت خودشو به رخ میکشید.
کلی به داستانش خندیدم و گفتم :
- اینجا رو که میبینم تازه متوجه میشم که دارم تو تهران زندگی میکنم. کل تهران با ساختمون های شیروونی دارش که هنوز هم تک و توک تو این ور اونو خیابونهای قدیمی شهر خوشونو به رخ میکشونن و تازه بازساری نشدنشون هم به اونها یه حس نوستالژِی داده واسه من معنی پیدا میکنه.
یه دفه میخنده و میگه:
- همسایه نواب یه بنده خدا پیره زنه بود که رادیو داشت . یه روز که رادیوش روشن بود نواب به یه بنده خدایی گفت میری این رادیو رو میشکنی چون حرومه !! من که حلالش نکرده!!
- مگه نواب مرجع تقلید بوده
- این جوری میگفتن !!
- مگه شما دیده بودیش؟
- آره من فدایی اسلامی بودم
- هنوزم هستی؟؟؟
- نه دیگه
- بازم میگی؟؟؟
و اونم شروع میکنه و چند دقیقه ای تا میدون سپاه رو از تاریخ کوچه و بازار دهه سی و چهل تهران واسه ام از بر میگه و از تاریخی روایت میکنه که تو کتابهای تاریخ کمتر راجع بهشون مینویسن.از تاریخ واقعی بدون اسطوره ها میگه از کوچه ها میگه وبالاخره از بازار میگه...
به میدون سپاه که میرسیم بهش میگم:
- دوس نداری این خاطراتت مکتوب بشه؟؟؟؟
- چطور مگه تو تاریخ نویسی؟؟؟
میخوام واسه اش توضیح بدم که راننده داد میزنه زود باش راه رو بند اوردم بپر پایین...
کارتم رو در میارمو بهش میدم و میگم:
- به من زنگ بزن .... یادت نره ها .. تو یه کتاب تاریخی که دست و پا داری و این ور اون ور میری.... زنگ بزنی هاااااااا
از اتوبوس که بیرون میپرم یه هو میرم به سال هزار و چهار صد و سی و هشت یعنی حدود پنچاه سال دیگه که اگه منم زنده باشم احتمالا یه بابایی منو همین شکلی نیگا میکنه: به چش یه پیر مرد تاریخی که داره با پاهای خودش این ور و اون ور میره...
کات به نگاه دوباره و امیدوارانه همراه با لبخند به اتوبوس!!
آدم مریخی تنها حالا دیگه به معنای واقعی خیلی تنهاست .
آدم مریخی عجیب و غریب که تو خلوت خودش فقط به دنبال مریخی های سرگشته و حیرون و ویلون میگرده دیگه تو فکر خودش مونده که تنهایشو با چی و کی پرکنه.
آدم مریخیا خیلی کمن و اونقدر مثل خودش عتیقه ان که هم شکل اونا روعمرن اگه به پیدا کرد.
آدم مریخی تنها دلش سفر میخواد. دلش آرامش میخواد. دلش تنهایی و غربت میخواد.
آدم مریخی تنها الان که داره مینویسه بازم حس میکنه که چقدر بی کس و تنهاست .
آدم مریخی تنها اونقدر مریخی فکر میکنه که دور و برشو تاریک و سیاه مثل خود آسمون بی جو مریخ میبینه.
آدم مریخی تنها اونقدر تو تنهایی خودش تک و تنها فکر میکنه که تو وجود خود دلگیر میشه و از غصه تنهاییاش یه هو میذاره دق میکنه.
آدم مریخی تنها ...
آدم مریخی تنها ...
چند سال پیش تو بدترین موقعیت زندگیم از اهواز کندم و به تهران اومدم. حسابی بدهکار بودم و پولی هم برای راه اندازی یه کاسبی درست و حسابی تو بساط نداشتم و علاوه بر اون میدونستم که با کار کردن و گرفتن حقوق ثابت نمیتونم یه زندگی دو نفره با آبرو رو بچرخونم و اداره کنم.
روزی که به تهران رسیدم و اسباب خونه رو چیدم دیدم با 65000 تومن که واسه ام مونده باید هجده نونزده روز زندگی رو اداره کنم تا هجدهم ماه بعد برسه و برادرم از آلمان پول حواله کنه تا بتونم زندگیمو بچرخونم. در ضمن مادرم با وجود اصرار های زیاد من حاضر نشده که حقوقشو از اهواز جابجا کنه و بنا براین نمیتونستم روی حقوق بازنشستگی اون هم حساب کنم.بهترین دوستای دوران زندگیم منو تنها گذاشته بودن و تا جایی که تونسته بودن پشت سرم حرف زده بودن و بی آبروم کرده بودن.خلاصه روزهای خیلی بدی داشتم که هیچ وقت نمیتونم فراموششون کنم.
روزها از خونه میزدم بیرون و به سرنوشت تلخ خودم حسرت میخوردم در عرض سه ماه همچین زندگی من از این رو به اون شده بود که حتی فکرشم تنمو به لرزه می انداخت.
دو تا فروشگاه رو به همراه کلی پول باخته بودم و علاوه بر اون حسابی هم زیر بار قرض رفته بودم و بدهکار مردم شده بودم.
آره داشتم میگفتم روزها از خونه میزدم بیرون و تو خیابون قدم میزدم و سعی میکردم ببینم چطوری میتونم با کمترین پول ممکن یه کاسبی راه بندازم .
اهواز که بودم با یکی دو تا از فروشگاه های اطراف میدون توپخونه کار میکردم و ازشون فیلم و سی دی میخردم.یه روز پاییزی تصمیم گرفتم به میدون توپخونه برم و سر و گوشی آب بدم و از اوضاع فیلم و سی دی سر در بیارم .
خلاصه سوار اتوبوس واحد شدم و دو ساعت بعد داشتم وسط میدون واسه خودم قدم میزدم و به بوق ماشین هایی که میخواستن زیرم کنن هم اهمیتی نمیدادم. خلاصه این ور اونور پاساژهای اونجا رو زیر و رو کردم تا اینکه به پاساژ لباف بهشت فروش سی دی های زیر زمینی رسیدم.
در مورد این ساختمون و افرادی که اونجا بیزنس میکنن حرفها و افسانه های زیادی بگوش میرسه و حتی میگن که زمان شاه هم نمیتونستن از پسشون بر بیان و تکثیر و چاپ خیلی از نوار های ممنوعه اون زمان هم تو همین محدوده صورت میگرفته و الان هم که کماکان این موضوع ادامه داره!!
آره داشتم میگفتم Any Way وارد اون ساختمان عجیب غریب شدم و نیم ساعت بعد اشل بیزنس آینده ام رو تو کله ام ترسیم کردم.
*****************
- الو؟
- جانم
- سلام مانی هستم. چطوری؟؟
- خوبم تو خوبی؟ شنیدم خیلی خوردی. بهم گفتن بالای 30000000بدهکاری راس میگن؟؟؟
- آخه الاغ عقلتو کار بنداز اگه 30000000بالا کشیده بودم که الان اینجا نبودم داشتم تو لندن قدم میزدم و احتمالا هم نهارمو تو رستوران ایرانیای کنگزیلتون میخوردم و به توی احمق هم زنگ نمیزدم.حالا مهم نیس فیلم رو از اون بابا کعبی چند میخری؟
- 1400 تومن . چطور؟
- اگه من بهت 1000 تومن بدم حاضری از من بخری؟
- آره چرا نخرم؟
- باشه. فقط شرطش اینه که من لیست میدم تو انتخاب میکنی و پولشو میفرستی و من بیست و چهار ساعت بعد جنستو تو اهواز تحویل میدم.
- نه بابا تو کلاه برداری پولمو نمیدی!!
- چه خری هستی تو الاغ آخه مگه کل این مبلغ چقدر میشه که من از تو بخورم؟؟؟
- راس میگی باشه قبوله....
******************
خلاصه تا عصرش با سه چهار نفر دیگه از دوستان سابقم هم تماس گرفتم و با هم مشغول به کار شدیم.حالا خدا رو شکر خرج جیبم در میومد و میتونستم بهتر فکر کنم که چه کاری انجام بدم و زندگیمو چطوری از نو بسازم..............
******************
شیش ماه بعد به صد فروشگاه تو تهران جنس میدادم و دیگه هم با اهواز کار نمیکردم البته کار من فروش فیلم های سانسور شده بود که زیر نویس فارسی داشتن و بین مجاز بودن و غیر مجاز بودن لنگ لنگ میخوردن.عشق فیلم بودنم و داشتن اطلاعات تخصصی در مورد فیلمهای سینمایی باعث میشد که بهترین فیلمها رو برای اینکار انتخاب کنم و هیچ وقت نگذارم که فیلم مزخرفی حداقل از طرف من و از شبکه توزیع من وارد کلوپ ها و از اونجا وارد خونه های مردم بشه.خودم هم شب به شب مینشستم و یکی دو تا از اونها رو بالذت میدیدم و حسابی تفریح میکردم.بهر حال اون دوره هم عوض شد و بعد از یک سال اون قدر شلوغ شد که دیگه هر بچه کوچولویی تو خونه اش یه دابلی کیتور گذاشته بود و محصولات اصطلاحا فرهنگی تولید میکرد و با خرید پاکت و لیبل از صنف پاکت سی دی فروش اونها رو روانه بازار میکرد...
****************
چند سالی از اون زمان میگذره و من کارم رو چند دفعه عوض کردم ولی اون کار تونست تا چند وقتی زندگی من رو اداره کنه و من رو از آلاخون والاخونی تو یه شهر غریب درندشت در بیاره. از اون دوران فقط و فقط خاطره اش مونده بهمراه سلام و علیک من با خیلی از ویدئو کلوپ های شرق و مرکز تهران!!هنوز که هنوزه بر حسب عادت با دیدن بساط دی وی دی فروشای بر خیابون کنارشون میایستم و فیلم هاشونو نیگاه میکنم و اگر چیز خوبی داشته باشن میخرم میارم خونه و شبا میشینم و با علاقه نیگا میکنم. واسه ام مهم نیست که مثل بچه های کوچولو رو جدول کنار خیابون بشینم و یه عالمه فیلم دستم بگیرم و نیگا کنم و اونایی رو که دوس دارم تو آرشیوم نیگر دارم با دقت انتخاب کنم و کنارم بگذارم بعد بر دارم و دوباره از تو اونایی که انتخاب کردم بازم چند تایی رو جدا کنم و پولشونو پرداخت کنم و بیارم خونه شبا تو اتاقم بشینم و رو تختم لم بدم و اونا رو ببینم و ببینم و ببینم و ...
*********
امروز تو خیابون طالقانی ایستاده بودم و در حال خوردن کیک و شیر کاکائو بودم که طبق معمول بساط یه دی وی دی فروش نگاهمو جلب کرد و کنار بساطش رفتم و همونطوری که نهارمو سق میزدم فیلماشم زیر رو رو میکردم و چند تا کار خیلی عجیب و غریب رو دیدم که تا حالا تو بساط هیچ دی وی دی فروشی ندیده بودم:
چهار صد ضربه فرانسوا تروفو با دوبله فارسی
درخشش استانلی کوبریک با دوبله فارسی
پرتغال کوکی استانلی کوبریک دوبله فارسی
باری لیندون استانلی کوبریک با دوبله فارسی
طلسم زیبای لوییس بونوئل!! با زیر نویس فارسی
شمعون صحرای لوئیس بونوئل!! با زیر نویس فارسی
توت فرنگی های وحشی اینگمار برگمن!! با زیر نویس فارسی
دیوار آلن پارکر با زیر نویس فارسی
گاو خشمگین مارتین اسکورسیسی با زیر نویس فارسی
شب قوزی فارسی
آرامش در حضور دیگران
در غربت شهراب شهید ثالث
کاف شوی پرویز صیاد
مشق شب ار کیارستمی
بچه رزمری با زیر نویس فارسی
زد گوستاگاوراس با دوبله فارسی
وای خدای من این بابا چه گنجی رو اینجا گذاشته بود و خودش حالیش نبود!!
فکر کردین چیکار کردم.
هیچی دست تو جیبم کردم و با پرداخت مبلغ شونزده هزار تومن همه اون گنج رو خریدم و با خودم به خونه اورم. با خودم گفتم که اون بابایی که فیلمهای این طرف رو تامین میکنه حتمن مثل من عشق فیلمه و حتمن مثل من میدونه که باید چه چیزایی رو بخورد مردم بده.!!
شما فکر میکنین که مسئولین سینمایی ما هم اینو میدونن؟؟؟؟؟؟
من رفتم که بشینم و دونه دونه این فیلما رو نیگاه کنم .دل همتونم آب!!
حسابی دیرم شده و تند تند قدم ها مو بلند بلند بر میدارم تا زود تر خودمو به ساختمان شهرداری برسونم. میپیچم تو خیابون بهشت و خودمو میندارم تو پیاده روی سمت شهرداری.
بازم تند تر هروله میکنم و لی لی کنون میرم به سمت ساختمون شهرداری. پیاده رو خلوته و اونقدرایی که تو این ساعت روز انتظار داری آدمها رو نمیبینی که توش وول وول بخورن بهم تنه بزنن و با سرعت این ور اون ور برن.
دوتا دختر خانم زیبا تو رنج سنی هجده تا بیست رو میبینم که خوشحال و خندون از دور بسمت من میان و میگن و شادی میکنن و با صدای بلند با هم گفتگو میکنن. قیافه شون اونقدر واسه اطراف شهرداری جیغ هست که توجهم بهشون جلب بشه و یه خورده بیش از حد لازم نیگاشون کنم .دارن بهم میرسن که به خودم میام و زودی رومو میکنم اون ور.
بهم میرسن و یکیشون ریز نیگایی میکنه و زودی خودشو قایم میکنه.منم لبخندی در جواب نگاهش میزنم و خیلی بی خیال به راهم ادامه میدم.دارم میرم که صدای پایی رو میشنوم و تا بخودم میام یکی از اون دوتا دختر خانوم رو میبینم که خودشو بهم میرسونه و فبل از اینکه فرصت کوچیکترین عکس العملی رو داشته باشم لپ مو میکشه با همون سرعتی که اومده بر میگرده و براهش ادامه میده!!!!!!!!
بر میگردم و یه خورده هاج و واج و با تعجب نیگا نیگاش میکنم و کم کم از رو میرم و در حالیکه لپمو با دستم میمالم با تعجب به راهم ادامه میدم. چند نفری هم که از روبرو میان به شکل های مختلفی به اتفاقی که افتاده عکس العمل نشون میدن .یکی میخنده اون یکی سر تکون میده یکی دیگه به من اشاره میکنه و زیر لب با بغل دستیش پچ پچ میکنه و منم دارم به ساختمون شهرداری نزدیک و نزدیک تر میشم.هنوز به شهرداری نرسیدم که صدای دویدن یه بابایی رو پشت سر خودم میشنوم و بنا به مصلحت زودی سرمو میدزدم و عکس العمل نشون میدم ولی با تعجب یه روحانی رو میبینم که نفس نفس میزنه و خودشو بهم میرسونه و میگه:
- نترس جانم نترس عزیزم!!!خسته نباشین!!
- سلامت باشین
- عجب دوره زمونه ای شده !! قبلا آقایون مزاحم خانومها میشدن و حالا خانوم ها مزاحم آقایون میشن!! والا دوره آخر زمونه !!
میخندم و واسه شوخی میگم:
- حاج آقا خوش تیپی همیشه مشکل سازه حاج آقا . تازه مگه فکر میکنی خانومها دل ندارن!!!!
بلند بلند میخنده و میزنه رو شونه ام و میگه:
- این هم نکته ایست آقا.!! این هم نکته ایست................
v اتفاقی بود که افتاده بود و به نظرم جالب اومده بود و دوست داشتم تو وبلاگم تعریفش کنم. امیدوارم کسی دال بر این نگذاره که من ادعای خوش تیپیم !!! میشه و یا واسه جلب توجه تعریفش کردم. این حرفا دیگه از ما گذشته........
v ضمنا علت آپ لود نکردنم هم این بود که مهمون داشتم و دور و برم شلوغ بود و تمرکز نداشتم . همین و همین.........
وقتی کوچولو بودم تو خونه ما قانون نا نوشته و نا گفته ای وضع شده بود که واسه خنده اسمش رو گذاشته بودیم به بچه رو بدی پر رو میشه.!!!
براساس این قانون نا نوشته و نا گفته هر جور کشیدن ناز من کاملا ممنوع بود و علت هم مشخص بود.این کار نا ثواب باعث میشد که من پر رو بشم و روم زیاد بشه و احتمالا جنبه اش رو هم که ندارم پس بنابر این همون بهتر که روم رو سه سوته کم کنن.مهم نبود که در اتفاقی که افتاده کی مقصره و چی درسته سیاست این بود که اگر بزرگترا به اشتباه شون اعتراف کنن از قداستشون کم میشه و نگه داشتن قداست مهم تر از هر چیزیه که وجود داره.
سالهاست که در کشور ما اتفاقات عجیب و غریبی میفته و به عوض اونکه مقصر رو بگیرن و چنان دمار از روزگارش در بیارن که دیگه کسی جرات نکنه از این کارا بکنه یهویی چند نفر آدم میان مثل ستون پشت سر مجرم و متهم می ایستن و ازش دفاع میکنن و چنان بلایی سر اون مظلوم بدبخت میارن که نگو و نپرس.چنان دلایل و قرائن و چیزهای عجیب و غریبی رو سر هم میکنن که به عقل جن هم نمیرسه.
بگذارین از یه خورده قبل تر شروع کنم.بارها پیش اومده که زنهای بدبختی وجود داشتن که برای راحت شدن از دست اون مرد پلیدی که تصمیم داشته بزور به پاکی اونها دست درازی کنه اون رو به قتل رسوندن ولی بعدن نتیجه چی شده؟ تو دادگاه نتونستن بی گناهیشون رو ثابت کنن و سرشون در راه دفاع از نامویشون پای دار رفته!
حالا تو یکی از دانشگاه های یکی از شهر های نسبتن بزرگ کشور مون یه بنده خدایی بواسطه مسئولیتی که در رابطه با دانشجو ها داشته با سو استفاده از مقام خودش تصمیم داشته که به زور به یه دختر خانم تجاوز کنه.
خوب مسلما اون دختر خانم برای حل مشکل خودش چندین راه داشته:
1- به خواسته اون مرد تن بده
2- ینده خودشو خراب کنه و به اون مرد نه بگه و برگرده سر خونه و زندگیش!!!
3- برای دفاع از ناموسش اون مرد رو بکشه
4- به حراست اطلاع بده
5- به دادگاه شکایت کنه.
6- کاری رو بکنه که الان کرده.
اگه به خواسته اون مرد تن میداد و بعدا گندش در میومد به جرم رابطه نا مشروع شلاق میخورد و اخراج میشد.!! تازه این غیر از ناراحتی های روحی و عصبی میشد که ممکن بود سالها در گیرشون بشه!!
اگه میخواست برگرده سر خونه و زندگیش در حقیقت زندگی خودشو و آینده شو فنا کرده بود.اگه اون مرد رو میکشت تو دادگاه به احتمال زیاد نمیتونست ثابت کنه که از ناموسش دفاع کرده و احتمالا سرش به دفاع از ناموسش پای دار مجازات میرفت. نه اینکه تو دادگاه کسی به حرف اون بنده خدا گوش نمیکنه . نه مشکل اینجاست که اثبات این موضوع در دادگاه خیلی مشکله.
تو حراست کسی حرفش رو باور نمیکرد.!! چون ظاهر اون بابا عمرن نشون نمیداد که این کاره باشه.
تو دادگاه هم نمیتونست کاری بکنه چون با توجه به موقعیت اجتماعی اون اقا اثبات جرمش مشکل بود.ضمنن شاهدی برای حرفهای اون وجود نداشت.
و ......... میرسیم به کاری که الان انجام داده.خوب اون منطقی ترین کار رو انجام داده اون شخص رو بی آبرو کرده و حداقل چنان گوشمالی به اون بابا داده که تا عمر داره نیگای چپ به هیچ دختری نمیکنه . حالا تو همین هاگیر واگیر چند نفر پیدا میشن و میگن که این کار توطئه امریکاس!!!!
فیلمش هست بیش از 30000 نفر اون فیلم رو دیدن و از نیت زشت اون مرد مطلع شدن اما باز هم میبینیم چهار نفر میان حرفی میزنن که تو دنیا به دفاع از یه تجاوز کار معروف بشیم واقعا این کار چه نفعی به حال کشور ما داره.چه سودی به حال مملکت ما داره . چه ایرادی داره که برای یک بار هم که شده حق رو به اون دانشجو های بیچاره بدیم و از اونا متواضعانه عذر خواهی کنیم و بهشون قول بدیم که سیستم رو جوری پیچیده نمیکنیم که هر کسی بتونه با توجه به مقامش به هر شکلی که میخواد از خواهر های ما سو استفاده کنه !!!
قانون بالا رو یادتون مونده؟؟
تلفن کوفتی زنگ میخوره و ........................
چند تا خمیازه پشت سر هم میکشم و اونقدر دهنم باز میشه که اشک از چشمام سرازیر میشه و خیلی شل و ول ادامه میدم:
مکالمه خیلی دوستانه ما ادامه پیدا میکنه و من همونطور که دارم جواب سوالات پی در پی اون رو میدم کم کم خواب از کله ام میپره و فکرم کار میفته. و با خودم میگم:
حالا این همه راه رو بلند شی و تا پارک وی بری و چند تا لیست بخری؟؟؟؟؟؟ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ بابا کی حالشو داره؟؟؟؟ با این حال به صحبتم ادامه میدم و اون داد میزنه:
به فکرم ادامه میدم و اون هم میگه که:
گوشی رو میندازم و میپرم سمت ... و...
اوففففف
***********
خیلی فکر میکنم چی بهش بدم ببینه
زودیاک(جنایی2007) - بازی( معمایی1992) – مونیخ(جاسوسی2006) – و نیش ( کلاه برداری1976) رو براش میبرم!!!
چرا اینجوری نیگام میکنین؟؟ خیلی خوب باشه قبول دارم که خیلی عاشقانه نیستن ولی خوب ........
چرا وقتی یه نفر رو دوس داریم از خدا میخوایم که ما رو مامور کنه که نگذاریم بهش بد بگذره ولی وقتی از شدت اون علاقه مون کم میشه کم کم به اون جایی میرسه که حتی حوصله نداریم چهار تا فیلم به سلیقه خودش از تو 200 تا فیلممون پیدا کنیم و بهش بدیم؟؟؟؟؟؟؟
بگذریم
خدا کنه که آدرس وبلاگمو فراموش کرده باشه و اگر نه باید قید فیلم ها مو بزنم.
خیلی وقت بود به وبلاگم سر نزده بودم و امروز بعد از خوندن خبر برگزاری جشن پرشین بلاگ یه هویی دلم واسه وبلاگم پر کشید.
رویای زندگی من فصل جدیدی رو تو زندگی من بازکرد و یکی از استعداد های خدادادی من رو بهم ثابت کرد. بهم نشون داد که میتونم بنویسم و میتونم کسانی رو هر چند کم و اندک به خوندن نوشته هام عادت بدم و اون ها رو عصر به عصر برای خوندن پست جدیدم به وبلاگم بکشونم. رویای زندگی من از معدود وبلاگ هایی بود که تونست تو یه پروسه خیلی کوتاه (یک ماه )تعداد 300 خواننده ثابت پیدا کنه و اگر فیلتر نشده بود شاید تا حالابه جاهای خوب خودش رسیده شده بود.
خواننده های رویای زندگی من با هر فیلتر شدن اون کمتر و کمتر شدن و به تعداد انگشتای دستی رسیدن که لنگون لنگون و آروم آروم طبق عادتشون هر روز به وبلاگ من سر میزنن تا ببینن چیز جدیدی به نوشته های قدیمی رویای زندگی من اضافه شده و یا اینکه رویای زندگی من هنور داره از اون بنده خداهایی که دعوتش نکرده بودن گله میکنه و چهار تا تیکه خوشگل بارشون میکنه. بهر حال اومدم که بگم به احترام اون انگشتایی که هر روز رویای زندگی من رو تایپ میکنن و یا با کلیک روی لینک رویای زندگی من به انتظار خوندن نوشته های تازه من به وب لاگ کوچولوم سر میزنن بازم میام و مینویسم و مینویسم و مینویسم و تو صفحه بزرگ وآبی اون بلند بلند و عمیق عمیق نفس میشکم و زندگی میکنم.
میخوام داستان اون دختر کوچولوئی رو بنویسم که تازه از خواب بیدار شده و با اون موهای بلند فرفریش عروسکشو رو زمین خر خر میکشه و غر غر میکنه . میخوام قصه خیلی رکیک زندگی مجردی جوونهای نسل چهارم رو بلند بلند تعریف کنم
میخوام قصه اون آدم منحرفی رو بنویسم......
می خوام بیام تا ..
رویای زندگی من
یه فصل تازه با رنگ آمیزی شاد تر و با رویا های تازه تر.
ویرایش مجدد
فصل اول:
زندگی
مانی
اهواز 1369
تند تند مخلوط گوشت چرخ کرده سیب زمینی پیاز و ادویه رو تو دستاش پهن میکنه و از اونها کتلت های کوچولو کوچولویی درست میکنه و اونها رو دونه دونه تو ماهیتابه که روغن داغش جلز ولز میکنه مینداره و ادامه میده:
تو جدا باورت نمیشه و فکر میکنی من دروغ میگم؟
خوب معلومه که نه.ببین تو خودت میدونی که من چقدر از این دوست امل و دهاتی جدیدت که حتی سلام کردن هم بلد نیست بدم میاد و چشم دیدنشو ندارم اگه این بابا همین الانم بیاد بگه مانی خوب الان روزه من فکر میکنم زر میزنه میفهمی؟زر میزنه چون اونجوری مطمئن میشم که الان شبه و اون داره به من دروغ میگه و تو هم داری به جای نهار شام درست میکنی!! تو نمیدونی نمیدونی من چقدر از اون زن و طرز تگاهش بدم میاد به نظر من اون شومه مثل جغد میمونه عزیزم میتونی اینو بفهمی؟؟؟؟؟؟؟
توهین من رو به روی خودش نمیاره و همونطوری که اخرین دونه کتلت رو از تو ماهیتابه میکشه بیرون نیم نگایی بم میندازه و گوجه ایی رو که بزرگ بزرگ بریده شدن تو ماهیتابه ول میده و میگه:
یهر حال من دیدم میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من دیدمش. چطور بهت بگم حسش کردم و باورش کردم تو میخوای قبول کن میخوای قبول نکن.
منم که نمیخوام خودم رو از تک و تا بندازم یه خورده نیگا نیگاش میکنم و پشتم رو بهش میکنم و بنامو میزارم که از تو اشپز خونه بیام بیرون . تند تند خودمو به در اشپز خونه میرسونم و سر میخورم تو حال و از درد حسودی دانشگاه نرفتن فریاد میکشم:
دانشگاه رفتن شعور و فرهنگ نمیاره ابجیه خرافاتی من .باور کن شعور و فرهنگ نمیاره...............
***********
آنکارا نوروز 1366
جدی میگی نوید؟ جان من؟
میخنده و فریاد میزنه:
قرن نونزدهم میلادی اوج احضار روح بروش آلفابتی بوده و خیلی از معروفترین دانشمندان اون زمان توی این مراسم شرکت میکردن!! هنوز که هنوزه صورت جلسه های اون دوران تو موزه های لندن در حالی نگهداری میشه که امضاهای معتبر و ازرشمند زیر اون صورتجلسه ها هر گونه منکر شدن اون وقایع رو برای دانشمندان زمان ما غیر ممکن میکنه.
ایمان میپره وسط حرفش و فریاد میزنه: این ک.س شعر ها چیه واسه خودتون میبافین روح چیه ارواح چیه این مزخرفات چیه پشت سر هم میگین؟؟
نوید محلش نمیگذاره و کماکان به مرتب کردن اتاق خودش ادامه میده و میگه:
بنده خدا ها روح مگه چیه؟ فکر میکنین ارواح خبییث وجود ندارن؟ فکر میکنین نمیتونن الان بیان اینجا و کار همه ما رو یه جا بسازن؟
میپرم تو صحبتش و میگم:
اوه لا لا !! ارواح خبیث حشری!!!!!! منم که بچه خوشگل!! فکر کن چه شود ایشالا که یه روح خبیث زن به پست من بخوره و ......... جان !!
ایمان میخنده و جیغ میکشه و فریاد میزنه:حتما اگه اون روح خبیث مونث به پست من بخوره اول میاد اون عضو شریف من رو درسته از جا در میاره و بعدش میخواد که من به زور هم که شده باهام سکس کنه . منم که ناتوان....................................
امین برادر بزرگ ایمان که تا اون لحظه ساکت نشسته فریاد میزنه:ایمان خفه شو .آخه آرزو هات هم ک.ی.ر.ی.ن الاغ..........
نوید اخرین بازمونده شلختگی اتاقش رو هم با مرتب کردن ملاقه رو تختش از بین میبره و یه دفعه داد میزنه:
خونه تکونی نوروزی من تموم شد بهر حال از این زر زر کردن های مفتتون که بگذریم کی پایه میشه که امشب این موضوع رو امتحان کنیم؟البته تو اتاق من نه هاا اینجا پاتوق نیست و در ضمن من اتاقم رو مرتب کردم. کل داستان رو امتحان میکنیم و راست و دروغش رو درمیاریم................
من هم من و منی میکنم و میگم:
یعنی روح احضار کنیم؟شوخیتون گرفته؟بابا این حرفها مال دویست سال پیشه حالا من یه شوخی کردم برین جمع کنین کاسه کوزتونو خجالت هم خوب چیزیه!! غم غربت گرفتین چهار تا تخته ای هم داشتین کم شده؟؟؟؟؟
نوید هم خنده ای کرد و گفت:بچه شهرستانی واسه ما ادم شدی تورو خدا تو جز خودت هیچی رو قبول نداری دوس نداری اصلا خودتو قاطی نکن بدون تو بهتره اصلا!!
بنده خدا تو میدونی تو لندن اون زمان و در حضور خیلی از دانشمندان و فیزیک دانان اون زمان چه اتفاقهایی افتاده؟ داستان اون ملکه همیشه خندون رو شنیدی؟ همون که بعد از احضار شدن میاد و برای سالها تو اون خونه ای که احضارش کردن میمونه و حاضر نمیشده بره؟ داستان اون بابایی که مرگ همه حضار اون جلسه رو پیش بینی میکنه و به تک تک اونا میگه که چطوری میمیرن؟ پس اصلا همه رو ول کن مگه تو نبودی که میگفتی عموت روح احضار کرده و اون رو فرستاده بالای سر جیمی کارتر که داشته یه نامه محرمانه میخونده!! نکنه زر زدی کلک !! حرف مفت بود.آره؟
منم جا میزنم و میگم: خیلی خوب بابا من هستم واسه ثابت کردن حسن نیتم هم خریدلوازم این کار رو من به عهده میگیرم. خوبه؟؟؟؟؟؟
*************
شلوارمو میپوشم و یفه اسکیمو میندازم تو تنم و کاپشنم رو میندازم رو شونه ام و میپرم تو خیابون و سر بالایی سر کوچه رو یه نقس میدووم. بارون نم نم که داره یواش یواش تند میشه حسابی به سرو صورتم میخوره و تموم لباسم رو خیس خیس میکنه. سرعتمو زیاد تر میکنم و خودتمو خیلی تند سر خیابون اصلی میرسونم و دولموش (مینی بوس) رو از دور میبینم که آروم آروم داره از سر بالایی به پایین میاد .
دستم رو اشاره میکنم و بعد از واستادنش بالا میپرم و میگم:
(سلام)Merheba
(سلام . کجا میری)Merheba. Nerdan gediurson?
( کیزیلای میرم)Kizilay dan gediorom
یه دو سه کیلومتری که میره چشمم به یه لوازم التحریری میفته و فریاد میشکم:
(پیاده میشم)In a cak var
(بفرمایین)Buyron afandim
چفدر میشه؟))Nekadar verim?
(صد لیره)YUZ LIRA
( بفرمایین)Buyron Afandim
(خیلی ممنون)Cuk saol
(روز خوش) Iye gon lar
( بای بای)Gule gule
خلاصه از دولموش (مینی بوس) میپرم پایین و میرم تو لوازم تحریری و با سرعت هر چی تموم تر هر چی برای راه اندازی یه احضار روح پارتی لازمه رو میخرم و از مغازه بیرون میام و بعد از یه خورده معطلی بازم سوار دولموش میشم و سر کوبایاشی میپرم پایین. تو کوچه میدوم و در حالیکه سعی میکنم با رد شدن از زیر سقف سایه بون آپارتمانها خودم رو از قطره های درشت بارون مصون نیگر دارم تند تند به سمت پانسون میدوم و در حالیکه همه جام چیکه چیکه میکنه به پانسیون میرسم و اول از هر چیز تو راه رو مثل یه گربه خیس خودمو حسابی میتکونم .
خلاصه به اتاقم میرم و لباس عوض میکنم خودمو به اتاق نوید میرسونم و در میزنم و وارد میشم و میگم:
حوب رفقا من همه چی خریدم فقط شمع گیرم نیومد که یکی دیگه زحمتشو بکشه.
خوب که نیگاشون میکنم ترس رو تو چشاشون حسابی میخونم ولی چیزی به روی خودم نمیارم و ادامه میدم :
امشبه رو فکر کنم ...
*******************
خوب اینکه اون شب چه اتفاقی افتاد و اون موضوع به سال 1369 چه ارتباطی پیدا مییکنه بمونه واسه یکی دوشب دیگه..........
دیروز تو تلویزیون راجع چیز عجیبی صحبت میکردن که اگه با گوشهای خودم نمیشنیدم والا بلا که باورم نمیشد!!
مضمون چیزی که شنیدم این بود:
یادتون باشه شب ها موقع رد شدن از عرض خیابون لباس تیره به تن نداشته باشبد!!!!
چه حرفا؟؟ چه چیزا !! چه مصیبتا؟؟ !! حالا اگه حاج خانومه با چادر مشکی میخواست از عرض خیابون رد شه چه بکنه؟ رد نشه؟؟؟؟؟ راننده های کور و ایکبیری لطفن چشای کورتونو بیشتر باز کنین.حاج خانونمه میخواد از عرض خیابون رد شه!! گور بابات اگه نمیبینیش اصلن چه معنی داره که شبا از تو اتوبان رد شی و حاج خانومو که داره با چادر سر تا سر مشکیش از زیر پل هوایی رد میشه نبینه!!
ایضا با توجه به نوشته بالا:
یک ماه بعد سر در مغازه های بازار بزرگ تهران:
انواع شب رنگ چسبی و دوختنی جهت اتصال به چادر مشکی بانوان( قابل شستشو ) رسید!!
از شوخی که بگذریم میدونین چند تا راننده بدبخت به جرم ندیدن و تصادف کردن با خانومهایی که با چادر مشکی تو شبای تاریک از عرض خیابونهای بی چراغ و درست از زیر پل های هوایی رد میشن تو زندونا آب خنک میخورن؟؟
این دو تا پست جدید منو خوندین؟؟؟؟
پس بخونین دیگه . همین پایینن !! بخدا با حالن
امروز یه عکس با حال دیدم که بدم نیومد اونو تو وبلاگم بگذارم که شما هم ببینین. دفتر کار من در خیابون شریعتی بالاتر از سه راه طالقانی و ابتدای خیابون بوشهر قرار داره و سینما مولن روژ هم در ابتدای خیابون بوشهر واقع شده.
عکسی که میبینین سینما مولن روژ رو در سال اگه اشتباه نکنم 1354 و هنگام نمایش فیلم طوقی بکارگردانی علی حاتمی و بازیگری بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی نشون میده.
در حال حاضر در انتهای سمت راست این عکس یه روزنامه فروشی واقع شده که اون موقع وجود نداشته .فروشگاه سمت چپ عکس هم فعلا در اختیار گروه صنعتی پارس قرار داره که فروش محصولات صوتی و تصویری اون شرکت رو بر عهده داره. ته اون صفی هم که منتهی الیهه سمت چپ عکس واقع شده در اختیار انتشارات اقبال قرار داره که احتمالا اون موقع هم همین جا بوده .
خیلی جالبه زمانی که این عکس گرفته شده من 3 ساله بودم و الان که در نزدیکی این سینما کار میکنم 35 سال دارم. 33 سال پیش من اهواز بودم و الان در تهران زندگی میکنم. 33 سال پیش من بیسواد بودم و حالا............ .۳۳ سال پیش فکرشم نمیکردم که .........ولش کن
عکس رو ببینین و حال کنین.

سینما مولن روژ
رفقا امسال هم تموم شد و رفت و سال نو هم داره لنگان لنگان از راه میرسه و لی لی کنون به راهش ادامه میده و دو ماه آخرش رو با آخرین سرعت طی میکنه و سال دیگه یه همچین روزی خواهی نخواهی از راه میرسه و احتمالا ما داریم راجع سال سپری شده کنونی مینویسیم و مینویسیم و مینویسیم. سالی که برای من خوب بود و خدا رو شکر تا الان که اخرین روزشه خوب بوده و مسلما هم در سال بعدی از این بهتر هم میشه.

به همه دوستانی که یادم بود و لینکشون تو وبلاگم بود و یا اینکه در پست سوک سوک بهم سر زده بودن سر زدم و عید رو بهشون تبریک گفتم.اگر هم کسی رو فراموش کردم همین جا و درکمال خضوع عید رو بهش تبریک میگم و بابت فرموش کاریم ازش عذر خواهی میکنم.

امیدوارم که سال خوبی در پیش داشته باشید و شاد و پیروز سربلند باشید. همتون رو میبوسم.
فدای همتون .
مانی

همین جوری هوس کردم این شعر رو که شاعرش رو نمیشناسم واستون بگذارم شاید با خوندنش بتونین وصف حال خیلی ها رو بهتر متوجه بشین!!
خواننده موزیک:نیما چهرازی
باز هم
آمدی تو بر سر راهم
آی عشق
میکنی دوباره گمراهم
دردا
من جوانی را به سر کردم
تنها
از دیار خود سفر کردم
دیریست
قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
خسته از صدای زنجیر است
در یا
اولین عشق مرا بردی
دنیا دم به دم مرا تو آزردی
در یا
سرنوشتم را به یاد آور
دنیا
سر گذشتم را نکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریغی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
میروم شبها به ساحل ها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا
مینویسم اوج غم ها را
امروز عملیات محیر الوقوع رنگ آمیزی اتاقم رو تموم کرد و عجیب ترین رنگی رو که ممکنه واسه یه اتاق خواب بکار بره رو به دیوارر اتاقم مالیدم. زرد خیلی زرد!!
تنها اسمیه که میتونم واسه این رنگ عجیب و غریب بکار ببرم تا یادم نرفته اینم بگم که این رنگ خیلی زرد دوتا ایراد بزرگ داره.
۱- مامانم هر بار درب اتاق من رو باز میبینه فریاد میکشه :
ماااااااانیییییییییییییییییییییییی تو روز روشن چراغ اتاقتو خاموش کن!!
۲- هر بار وارد اتاقم میشم فکر میکنم وسط یه ساندویچ فروشی نشستم و هوس میکنم چند تا همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده سفارش بدم!!. فک کن ....................
رنگ آمیز خوب سراغ ندارین؟؟؟ 

نه؟ ندارین؟؟ 
ما بریم یه چیز برگر بخوریم.
فعلا!!
میز خریدم!!
البته فکر کنم دو ماهی از خریدن میزم میگذره ولی نمیدونم چرا از وقتی که کامپیوترم رو از سالن به اتاق خوابم منتقل کردم دست و دلم به نوشتن نمیره!!
اوایل فکر میکردم که شاید اشکال از نبودن میز و مسلط نبودن به مونیتور و کی بورد و مشکلاتی از این قبیل باشه ولی بعد از تکمیل اتاق و چیدمان جدید بازم دست و دلم به نوشتن نرفت که نرفت و بعدش هم برادر خارج نشین سر زده از فرنگ پیداش شد و بودن اون هم مزید علت شد برای کنار گذاشتن کارهای روتین روزانه و رسیدن به کار های دیگه ای منجمله مهمون بازی و تخمه خوری و و بحث های یخ سیاسی و بی هدفی که جز برای پر کردن ساعتهای اخر هر شب که به بطالت میگذشت به درد دیگه ای نمیخورد!!
سه هفته به تندی گذشت و برادر خارج نشین با کوله باری از جنس های بنجل بازار تهران که اسم ارزونی رو با خودشون به یدک میکشیدن و با اضافه باری معادل شایده هشتاد کیلو فرودگاه امام خمینی رو به مقصد هامبورگ طی کرد و البته سیاهی لشکر خونواده همسر کماکان به مانند دفعه گذشته برای بدرقه ایشون از اقصی نقاط کشور خودشون رو به تهران رسوندن و اونها رو تا دم درب سالن پرواز فرودگاه همراهی کردن!!
Any Way برادر رفت و زندگی روتین روزانه ما بعد از دو سه روزی به حالت اول برگشت و همه چی مثل روز اولش شد الا................. وبلاگ نویسی.حالا چرا؟ براتون میگم!!
راستش کم کم دارم از نوشتن تو "رویای زندگی من" خسته میشم و میخوام برای اینکه خودم باشم از سال دیگه اینجا رو ببندم و تو یکی دیگه از سرویس های وب لاگ نویسی به طور ناشناس و فقط و فقط برای دل خودم بنویسم.
روزی که برای اولین بار به دنیای وبلاگ نویسی پا گذاشتم چون غریبه بودم و کسی منو نمیشناخت با خیال راحت راجع به زندگی شخصی و مشکلات و سختیاش مینوشتم و به جایی هم بر نمیخورد تازه کار بودم و ناشی و بنابراین به هرکسی که میرسیدم با شوق ذوق زیادی آدرس وبلاگم رو تعارف میکردم و اونقدر پیگیری میکردم که اونو تبدیل کنم به یکی از خواننده های وبلاگم که بعد از هر پستی بهش تلفن بزنم و راجع نوشته ام باهاش حرف بزنم!!
اون بنده خدا هم خونده یا نخونده به به و چه چهی میگفت و منم به حساب خودم میرفتم که تبدیل بشم به دولت آبادی زمان خودم. خلاصه کم کم متوجه شدم که به این خاطر که خیلی از اشنایان و بستگانم دائما در حال خوندن وبلاگم هستن نمیتونم خیلی از مشکلات و سختیهای زندگیم و از اون مهمتر خاطراتمو به این علت که ممکنه خیلی از بستگانم از خوندن اونها دلخور بشن ننویسم و اونا رو کماکان تو کله ام نیگر دارم و آخرش دچار خود سانسوری اون هم از نوع مزمنش شدم. تا یادم نرفته توضیح بدم معنی مزمن رو نمیدونم و بنا به ضرورت شعری در این جا بکارش بردم و زیاد راجع به اینکه این کلمه تو این جمله چه معنی میده به خودتون فشار نیارین و خودتونو اذیت نکنین.
آره داشتم میگفتم خلاصه خود سانسوری اونقدر بهم فشار اورد که کم کم پست های هر روزم یه روز در میون شد و کم کم سه روز یه بار و بعدش هم هفته ای یه دفه و..... به اینجا رسید که الان تبدیل یه وبلاگ نیمه ورشکسته بدون خواننده ای شده که گاهی میام و برسم عادت دستی به سر و گوشش میکشم و میرم و تا مدتها بعد پیدام نمیشه....
آره دوستان عزیزاینجوریه . شاید براتون جالب باشه که براتون بگم من امسال تونستم خیلی از عقب موندگیهای این چند سال زندگیمو جبران کنم و یه خورده به خودم برسم. سالهای بدی بودن که ارزو میکنم مثل اونها برای هیچ کدومتون پیش نیاد و مثلشو نبینین. بهر حال امسال سال خوبی بود و ایشالا که سال دیگه از این هم بهتر باشه و من بتونم جونی بگیرم و نفسی تازه کنم .
حالا خیال دارم علت اصلی نوشتن این پست رو برای همتون توضیح بدم.آره دوستان تصمیم گرفتم که این اخر سالی حاضر غایب کنم و ببینم خواننده های پر و پا قرص من کجان و چیکار میکنن. بنا بر این با زحمت زیادی دونه دونه پست های وبلاگم رو از روز اول تا امروز چک کردم و هر کسی رو که کامنت گذاشته بود رو به عنوان خواننده فرض کردم و اسمش رو تو لیست پایین وارد کردم ولی با همه دقتی که انجام شده فکر میکنم که ممکنه بعضی اسمها رو فراموش کرده باشم و یا اینکه اشتباه نوشته باشم.با همه این حرفها خواهش میکنم هر کسی که اسمش تو لیست پایین بود در صورتی که هنوز هم به وبلاگ من سر میزنه زحمت بکشه و تو کامنتها با قدرت تموم یه حاضر بگه و علاوه بر ایمیل آدرس وبلاگشو رو هم برام بگذاره . ممنون میشم. در ضمن اگه دوستانی هم که فقط میخونن و بی صدا میرن و سال بعد بر میگردن علاقمند هستن که من افتخار داشته باشم که با اونا بیشتر آشنا بشم لطف کنن و آدرس وبلاگشونو برام بگذارن که منم بیام و یه سری بهشون بزنم و محبت هاشونو با نگذاشتن!! کامنت جبران کنم.
احتمالا این چند روز اخر سال رو وقت میگذارم که بیشتر با هم باشیم. دنیا زود تموم میشه و مسلما باید از این چند روزه باقی مونده زندگی لذت بیشتری برد.شما این حق رو به من نمیدین؟
از این حرفهای غم انگیز ناک که بگذریم خودتون بگین که....حالا کی اوله؟؟
|
الف |
امیر - ارم -آیلین-آدمک باران -آرمین- آزاده -انار بانو -آنی از امروز -آرنوش-ابوالفضل اردوخانی-امیر -امین اونسیس |
|
ب-پ |
بانوی ماه -بادبادک - بانوی ماه بادوم زمینی - بنده خدا - پویان |
|
ت- ث- ج –چ-ح-خ-د-ذ |
|
|
ر-ز-ژ |
|
|
س-ش |
ساناز-ساده -سرخ -ساحر -ستاره -سبا-سمیرا -سپیده شیرین-شوک- شوالیه سبز شکوفه- علی شهسواری-شاهین |
|
ص-ض-ط-ظ-ع-غ-ف-ق |
فرزاد -فرهاد |
|
ک-گ |
کشکول -کم طاقت کی باور میکنی برهنگی من برای توست؟ http://shabesokot.persinblog.com/ کسی که مواظب حق نداشتنه!!-گل من بمان |
|
ل-م |
میترا-مدیر -مانا مهندس زهرا -مسافر دنیا مهتاب -محمد یوسفی مهران حاشی-مهسا |
|
ن-و |
نیلیا -نادونی -نهاله -نیکا-نهاله نازنین -نازنین -نوشی -نرگس نیلوفر -وحید -وحید |
|
ه-ی |
|
|
English |
تو دفتر نشستم و به آینده هفت گردون فکر میکنم و طرح های توسعه اون رو زیر رو میکنم.چند روزیه که تصمیم گرفیتم بی خیال VPS (سرور مجازی) بشیم و سرور اختصاصی بگیریم تنها مشکلی که وجود داره حل بودجه ماهیانه و تامین اعتبارشه که باید یه جوری پر بشه. مشکل بعدی هم پشتیبانیه که من و آقای دزنابی کد نویس هفت گردون و آقای متشکر مدیر عامل ایده پرداز سر اون مشکل داریم و من با نظر اونها مبنی بر گرفتن نیروی پشتیبان شدیدا مخالفم.نظر دارم.
نیروی پشتیبانی که برای این کار در نظر گرفته شده جوون بیست و دو ساله ایه که قیافه اش به کوچولوهای تازه بالغ شونزده هفده ساله ای میخوره که صبح به صبح یواشکی پرزهای صورتشونو با تیغ ریش تراش برادر بزرگشون میتراشن و بعد روبروی آینه می ایستن و نیم ساعتی قربون صدقه چشای بادومی خودشون میرن.Any Way جر و بحث های دوستانه این دو سه روزه مشکل رو حل نمیکنه و من روی نظر خودم پا فشاری میکنم و عقیده دارم که گرفتن نیروی پشتیبان پول حدر کردنه و من حاضرم مسئولیت این کار رو بر عهده بگیرم.مدتی این پا اون پا میکنم و بالاخره به اتاق آقای متشکر میرم . چند کلمه ای که با هم صحبت میکنیم. یه خورده هندونه زیر بغلم میزاره و در آخر علت مخالفتم رو سوال میکنه منم میخندم و جواب میدم:
- به نظر من آقایون زیر بیست و هفت سال بویی از احساس مسئولیت نبردن و این حرفها حالیشون نیست.
- چطور؟
- مثالی واستون میزنم. یه مرد بیست و شیش ساله رو بفرست دنبال یه کار مهم اداری.اگه سر راهش یه خانم خوشگل ببینه کار رو فراموش میکنه و راه میفته دنبال خانومه . بعد هم که تایم اداری تموم میشه بر میگرده و چهار ساعت واسه ات خالی میبنده که چی شده بود؟ رئیس اداره مادرش مرده بود و کل اداره رفته بودن واسه مجلس ختم مادرآقای رئیس.
- وفتی ازش میپرسی پس تو تا حالا کجا بودی خیلی خونسرد جواب میده که واستادم که شاید از مجلس ختم برگردن ولی نامردا همشون جیم زدن رفتن خونه و کارم انجام نشد. حالا فردا دوباره برم ببینم میتونم حلش کنم یا نه. !!!
در حالیکه آقایون بالای بیست و هفت سال اگه دنبال کار خاصی باشن و یه خانوم خوشگل و زیبا ببینن اولا با دیدنش متوجه میبشن که اگه دنبالش برن چیزی بهشون میماسه یا نه وما اینکه
بعد از سبک سنگین کردن سوژه اول میرن سراغ خانمه شماره تلفننشونو بهش میدن و بعد از گذاشتن قول و قرار دیدار در آینده نزدیک برمیگردن و میرن دنبال انجام کار اداریشون!!
بهر حال قرار بر این شد که کار پشتیبانی سرور هفت گردون و خودم بر عهده بگیرم و و درکنار باقی کارها به اون هم رسیدگی کنم. حالا خر بیار و باقله بار کن. رسیدگی به هفت گردون رو بگیرم زیر بغلم یا کار رسیدگی به مشکلات نرم افزاری دبیرستانها رو یا فروش سی ام اس رو سر و سامون بدم و یا اینکه بالاخره به کار فروش هاست و دومین که قراره از چند روز دیگه شروع بشه رسیدگی کنم.
خدا به اخر و عاقبتم رحم کنه . حالا کاشکی ازاین همه کار بیخود یه پولی در میومد!!خدا بزرگه خیلی خیلی بزرگه. ببینیم اخر و عاقبت ما چی میشه.
***************************
- آقای متشکر خبر رو خوندین؟
- کدوم خبر؟
- نوشته بود که کلیه آگهی هایی که در زمینه وب سایت های هرمی روی اینترنت صورت میگیره رو به شدت زیر نظر دارن و چک میکنن.
- جدا؟
- آره اینجا نوشته!!
- آقای محسنین قطعا چک میکنن و مطمئن باش که همه آگهی ها رو بررسی میکنن.
واسه خنده و شوخی میگم که:
- یه پیشنهادی دارم بذار واسه خنده یه آگهی تو هفت گردون بگذاریم مبنی بر فروش تعدادی موشک کروز و میگ بیست و هشت بعلاوه چندین هزار آر پی جی اسقاطی ببینیم چی میشه . از آگهی جواب میگیریم یا نه !! و ببینیم چه اتفاقی می افته.
میخنده ومیگه:
- آره جواب میگیری ولی خودت هم همراه آگهیت میری و مسلما حالا حالاها بر نمیگردی!!
- بببینم گفته بودی تو جهازت تلویزیون ال سی دی داری؟؟؟؟!!!!!
ین سوالی بود که من امروز با اس ام اس از چند تا از دوستای نازنینم پرسیدم ولی جالب تر از سوال من جوابی بود که اونا به من دادن!!
بذارین چند تا از جوابهاشونو با هم مرور کنیم.
1- جهاز؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من ... هستم هاااااااااااااا الو الو :D (33 ساله)
2- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ (35 ساله)
3- آره دارم میخوای بیای بگیریم؟؟ (22 ساله)
4- خوبی تو؟؟؟؟؟؟ (30 ساله)
5- من چیز بخورم به بابام بگم برای ال سی دی بگیره!! حالا چطور؟ (ایضا 22 ساله)
6- جهاز من فوق لبیسانسمه!!! (28 ساله)
7- بستگی داره که مهریه اش چقدر باشه!! (31 ساله)
8- !! (26 ساله)
9- وای مانی این سوال های عجیب غریب چیه میپرسی حالا که هنوز واسه من زوده (باورتون میشه منم نمیدونم چند ساله شه)
10- با منی؟؟؟؟؟؟؟؟ (29 ساله)
11- وای مانی بازم منو با کسی دیگه ای اشتباه گرفتی؟؟(27 ساله)
12- ای کلک این اسم اس اس واسه کی بود؟؟؟؟(21 ساله)
13- خیلی اس ام اس مسخره ای بود !!
14- لاشی باز واسه من ک.... شعر فرستادی؟؟ من کیانوشم مرتیکه !!!!!!!!!
15- داری مخ کدوم بدبختی رو میزنی مردک. دوباره واسه اش بفرست.اشتباهی اومد این ور( پسر)
16- وای من جهازم .......رمه!!!!!!!!! بفرستمش؟؟ (خیلی ببخشین)
بی خیال باقیش از این هم بد و رکیک تر بودن و غیر قابل نمایش......
- نتیجه اخلاقی اینکه اگر بخواین از به دختر خانوم تقاضای ازدواج کنین اول باید کلی جون بکنین که بنده خدا باورش بشه که دارین بهش راست میگین تا درست جوابتونو بده.
و مسلما لازم به توضیح نیست که همین جا خدمتتون عرض کنم که من قصدم از فرستادن این اس ام اس خواستگاری نبوده و ابدا همچین منظوری نداشتم و شما عزیزان به هیچ وجه موضوع رو به خودتون نگیرین !!!!!!!!!!!
***********
امروزم رو با موزیک های گروه بانیم شروع کردم(Bony m).
یه گروه پاپ دهه هفتاد که تا اواسط دهه 80 هم میخوندن و آلبوم های موسیقیشونو به بازار میدادن. گوش دادن به اون موسیقی برای من یاد آور خاطراتیه که برم میگردونه به اواخر دهه پنجاه و زمانی که شش ساله بودم. عموی وسطی من کاظم آلبوم های اونها رو با یه ضبط صوت استریو فونیک بهمراه دوباند چوبی که در زمان خودش سروری میکرد پخش میکرد وخودشو تکون میداد و از زندگیش لذت میبرد .
آخرش هم به عشق اونا زندگیشو فروخت و راهی انگلستان شد تا هم به زندگیش سرو سامونی بده و هم به اونها نزدیک تر باشه.عموی خوبی بود بسیار آروم و بی آزار .............
************
اواخر سال56 بود و قرار بود فیلم کینگ کنگ (KING KONG) برای اولین بار در اهواز اکران بشه. با دیدن آنونس تبلیغاتیش تو سینما اکسین بی قرار دیدنش شده بودم و برای اکرانش در اهواز لحظه شماری میکردم. و هر بار که با اتومبیل آریای پدر از خیابون سی متری رد میشدیم و به نزدیک اول نادری میرسیدیم گردنمو کج میکردم و ضمن اینکه سر در سینما رو نیگا نیگا میکردم از مامانم صادقانه مبپرسیدم:
- مامان فیلمش چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونم که میدونست من متنتظر کینگ کنگ هستم فریاد میزد:
- کینگ کنگ نیست!!
روز موعود فرا رسید و کینگ کنگ در اهواز اکران شد. پوستر تبلیغاتی اون فیلم که یه گوریل بزرگ و سیاه و ترسناک رو بر بالای یکی از برجهای نیویورک در حالی که چند تا هواپیمای جت جنگی رو با دستاش در بغل گرفته بود نشون میداد دیوونه ام کرده بود. تی شرت و نقاب کینگ کنگم رو که مامان و بابا نقاب از فروشگاه بین المللی خریده بودن تنم میکردم و لحظه به لحظه برای دیدن فیلمش ثانیه شماری میکردم. تا اینکه انتظار به سر رسید و یه شب گرم تابستونی عمو کاظم به خونه ما اومد که فرداش من و خواهر برادرم رو با خودش به دیدن اون فیلم ببره. تا صبح نخوابیدم و برای رسیدن اون لحظه ثانیه شماری میکردم. تو رختخوابم از این رو به اون رو میشدم و سینما رو تو ذهنم باز سازی میکردم. این وری میشدم اون وری میشدم و واسه خودم ذوق میکردم. دم دمای صبح بود که چشام رو هم رفت و خوابم برد.................

****************
- ساعت چنده؟
- از ده گذشته.
به سرعت از تختم پریدم بیرون و دویدم تو سالن و دیدم که همه لباس پوشیده دم در ایستادن و دارن کفشاشونو پاشون میکنن.
- صبر کنین چرا بیدارم نکردین.
عموم خندید و گفت:
- میریم از فروشگاه قزلباش برای مامانت خرید کنیم و بر گردیم . تا صورتتو بشوری و صبحونه بخوری و لباس تنت کنی ما اومدیم و بردیمت. باشه؟؟؟؟؟؟؟
- بیاین ها.
- باشه عمو جون حتما میایم.
خنده ابجی و داداش گوشمو کر کرد و اونا با شادی تموم رفتن. واستادم تا از حیاط بیرون رفتن و درم پشت سرشون بستن. منم به دستشویی رفتم و بعد از شستن صورتم اومدم نشستم کنار سفره صبحونه و بازی همیشگی من و مامان شروع شد:
- مامان چند لقمه باید بخورم؟؟؟
- 15 تا مثل همیشه.
- آخه من سیرم.
- نخوردن نداریم لقمه ها تو درست کردم و گذاشتم گوشه سفره . باید همشو بخوری.تو چاییت هم یخ ریختم هون جوری که دوس داری.زود باش بخور.
چند تایی خمیازه کشیدم و با عجله شروع کردم به خوردن و فرو دادن لقمه ها . چایمم تند تند خوردمو و دویدم تو اتاق و :
- مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- چیه؟؟
- من چی بپوشم؟؟
- برای چی؟؟؟؟؟؟
- برای سینما دیگه الان میام دنبالم.
- کجا؟؟؟؟؟؟؟
- سینما دیگه فیلم کینگ کنگ . قرار شد از فروشگاه قزلباش که اومدن منم با خودشون ببرن.
- نه عزیزم فیلمش ترسناک بود و اونا هم حال نداشتن تا سر فلکه پادادشهر کولت کنن منم گفتم که نمیری. فیلمش هم به درد تو نمیخوره. گوریله شب میاد به خوابت!!!!
مات و مبهوت نیگاش کردم. باورم نمیشد. پاهام سست شد. زبونم بند اومده بود. نشستم. نه نه دوباره بلند شدم. دویدم تو سالن کوچیکه در رو باز کردم و پا برهنه دویدم تو حیاط و سه سوته رسیدم دم درب کوچه اونو باز کردم و وسط کوچه بودم. تا سر خیابون رو نیگا کردم . اثری از اونا ندیدم برگشتم تو حیاط و درب رو با شدت تموم بستم و دوون دوون رسیدم دم در ورودی ساختمون و همون جاایستادم .
قدرت تصمیم نداشتم .نشستم لبه پله ورودی و یه خورده فکر کردم.دوباره ایستادم یه هویی داغ شدم و قطره های کوچیک اشک رو حس کردم که دونه دونه از تو چشام ول میشدن تو صورتم و به گونه هام که میرسیدن خودشونو ول میکردن تو آسمون که زود تر به زمین برسن و قاطی خاکها بشن. لحظه به لحظه به سرعتشون اضافه میشد . کم کم نفس کم اوردم. نفسم بالا نمی اومد و هق هق نفسهام رو هم به اونا اضافه کردم.یواش یواش شروع کردم به تکون دادن دستها و پاهام و با شدت هر چه تموم تر اونها رو به زمین کوبیدم. خسته شدم و افتادم رو زمین و دراز کش به تک و تای خودم ادامه دادم .اشک میریختم و دست و پامو تکون میدادم و فریاد میکشیدم و گریه میکردم.....گریه میکردم ... وبازم گریه میکردم........
*********
عموم به انگلستان کوچ کرد و منم اونو ندیدم تا یکسال بعدش که با زن انگلیسیش به ایران برگشت و چند روز بعد هم که ما برای یه مسافرت یه ماهه به لندن رفتیم و اونها هم بعد از دو هفته تو لندن به ما ملحق شدن.از عموم بدم اومده بود و نتونسته بودم کار اون روزشو فراموش کنم و بشدت از دستش عصبانی بودم.بعد از اون مسافرت هم که تا هفده هجده سال ازش بی خبر بودم و تنها چیزی که میدونستم این بود که از انگلستان به استرالیا کوچ کرده.........
تابستون هفتادو شش بود که به ایران اومد. نداشتن رابطه تلفنی باعث شده بود که هیچ احساسی نسبت بهش نداشته باشم.نمیشناختمش و درکش نمیکردم. بار اولی که اونو دیدم خونه عموی بزرگم بود و دیدار رسمی ما تا مرز جر و بحث هم پیش رفت. موضوع با دخالت عموم بزرگم ختم به خیر شد و ما دوستانه از اونجا بیرون اومدیم. چند روزی یه بار خونه مادر بزرگم میرفتم و اونجا کنار عمو شاپورم با اون هم صحبت میکردم. کم کم با هم حسابی رفیق
شدیم و عموی بدجنس من تبدیل به دوستی شد که تو آسمونا دنبالش میگشتم. رفاقتی که تو خیلی از بستگان نزدیکم به دنبالش میگشتم تو وجودش دیدم و برای اولین بار معنی داشتن فامیل خوب رو احساس کردم. خیلی از تفریحات مجردیمو با بودن اون تبدیل به خاطره هایی کردم که هنوز باهاشون زندگی میکنم.خاطراتی که مکتوب کردن اونها مسلما برای من چیزی جز دردسر رو به دنبال نمیاره......
****************
شنیدن خبر مریضیش برام سخت ونگران کننده بود. هنوز هم که هنوزه نتونستم باهاش کنار بیام و سعی میکنم بهش فکر نکنم.
*********
دوستت دارم عمو. ایشالا که همیشگی باشی و بازم بتونیم مثل اون روزها باهم تو پارک!!!" خونمون قدم بزنیم و پشت سر بقیه فامیل حرف بزنیم.یا
یه بار دیگه باتفاق آبجیم فیلم تایتانیک (Titanic) رو ببینیم و به اشک های تلخ اون بندا خدا که تو صحنه فاینال فیلم کم کم به ضجه تبدیل شده بود بخندیم و بخندیم و بخندیم....

بیچاره عموم. بیچاره لئوناردودکاپریو که گیر یه همچین آدمهای بی جنبه ای افتاده بود.بیچاره آبجیم که با چه آدمهایی !! فیلم تایتانیک رو نیگا میکرد. بیچاره روزگار و بیچاره مامانم که آدم عتیقه ای مثل من رو زایید!!!
همیشه بیادت بانیم و آبا گوش میدم و منتظرم که بازم سالم و سر حال ببینمت.
توضیحات:
پارک خونه: راهروی خیلی درازی بود که سالن خونه رو به اتاق خواب مامانم وصل میکرد و من و عموم ساعتها تو اون راهرو با هم قدم میزدیم و راه طولانی بین سالن تا اتاق مادر رو با هم میرفتیم و میومدیم.
توضیحات دو:
اون داستان تایتانیک بمون برای وقتی که رو فرم باشم و بتونم حس اون روزمو بخوبی منتقل کنم.
از سرما به خودش میپیچید . عصبی بود و ترش کرده بود. کاپشنش رو دور خودش حلقه کرده بود . از کنار آتیش بلند شد و تند تند دور خودش چرخید .یه پاش رو یکی در میون تند تند به زمین میکوبید پائین پاشو ریز ریز نیگا کرد و خاکی رو که از جای کوبیدن پاهاش به هوا بلند میشد خوب برنداز کرد.
کلمه مو برگردوندم سمتش و همونطوری که با یه تیکه چوب کلفت و کوتاه آتیش رو جا به جا میکردم از روی دلسوزی پرسیدم:
- جرا داستان بی پولیتو به مادرت نمیگی. هم پول داره و هم آدم منطقی به نظر میرسه؟؟ حتما کمکت میکنه.
همونطور که پشتش به من بود و داشت یواش یواش ازم دور میشد دستاشو از هم باز کرد و اونا رو مثل پروانه با هم بالا پائین کرد و بازم بالا پایین کرد وگفت:
- اتفاقا دیشب که یه عالمه دلم گرفته بود و غصه دار بودم داستانمو واسه اش گفتم.
با خوشحالی گفتم :
- خوب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فریاد زد و گفت:
- حوب ..... هیچی ... دیشب که چیزی نشد ولی امروز صب که از خواب پاشدم دیدم بر خلاف همیشه کیف پولیشو گذاشته زیر سرش و تخت خوابیده .....
دیشب شبکه دو آنونس فیلمی رو پخش میکرد که قرار بود ساعت 9 شب از همون شبکه پخش بشه. داستان فیلم در زمان جنگ دوم جهانی اتفاق می افتاد و جنگ بین آمریکا و ژاپن رو به تصویر میکشید.
داشتم آنونس رو نیگا میکردم که شنیدم گوینده آنونس با هیجان فریاد میزنه و در مورد دلاوریهای ارتش ژاپن توضیح میده که سربازاش میخوان با شجاعت تمام جلوی سلطه و اشغال آمریکا بر کشورشون رو بگیرن !!!!!!!!!!!
خیلی خنده ام گرفت و خدا رو شکر کردم که در عصر ارتباطات بسر میبریم و دیگه نمیشه به سادگی خیلی از دروغها رو به خورد مردم داد. عالم و آدم میدونن که در جنگ جهانی دوم این ژاپن بود که با حمله به پرل هابر به آمریکاییها اعلان جنگ داد از اون گذشته در اون زمان امریکا تبدیل به قدرت بزرگ دنیا نشده بود و این انگلستان بود که در دنیا به ابر قدرت و استعمارگر معروف بود.!!
ژاپنیها سودای سلطه بر شرق آسیا رو در سر میپروروندن و با اشغال منچوری سعی داشتن که کنترل اون منطقه رو به طور کامل به دست بگیرن در جنگ دوم جهانی هم با متحدین بودن و باتفاق آلمان و ایتالیا جبهه مقابل متفقین رو تشکیل میدادن و خشونت اونها نسبت به سربازان اسیر بقدری زیاد بود که بعد از این همه سال هنوز که هنوزه از یاد و خاطره ها نرفته.
بهر حال آمریکا بعد از اخطار های فراوان به ژاپن مبنی بر ترک مخاصمه و پذیرش شکست از آخرین حربه خودش یعنی بمبهای اتمی استفاده کرد و با بمباران هیروشما و ناکازاکی موازنه قدرت رو در کل دنیا به نفع خودش چرخوند و جنگ دوم جهانی رو با پیروزی به پایان رسوند.
بهر حال ژاپن قدرتمند بقدری برای امنیت جهان خطرناک تشخیص داده شد که بعد از نزدیک به هفتاد سال هنوز که هنوزه اجازه تشکیل ارتش به مفهوم واقعیش رو به دست نیورده.
حال تحریف تاریخ اون هم به این وضوح در آنونس یک فیلم توهین به شعور مردمیه که با خوندن کتاب و دیدن بیش از هزار شبکه تلویزیونی و یه سرچ ساده تو اینترنت میتونن اصل مطلب رو بخونن و از واقعیت سر در بیارن.
درسته که امریکا بزرگترین دشمن ایرانه و سالهاست که با سیاستهای خودش باعث شده که کشور ما در پیشرفت روز افزون خودش با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم کنه ولی این دلیل نمیشه که تاریخ رو به این شکل عجیب و غریب و بدون اینکه سودی برامون داشته باشه تحریف کنیم چون در این صورت مجوز این رو صادر میکنیم که آیندگانمون به هر شکلی که دوست دارن ما رو نقد کنن و راجع بهمون نظر بدن.هنوز یک سال هم از اکران فیلم سیصد نگذشته. چه زود گذشته رو فراموش میکنیم
ü به نظر شما وقتی وارد بانکی میشین که بایستی برای نشستن ارباب رجوع های خودش حداقل 200 صندلی گذاشته باشه ولی کوتاهی کرده و فقط 30 تا صندلی گذاشته این وظیقه بانکه که برای نشستن مردم معطل صندلی بگذاره و یا اینکه وظیفه جونتر هاست که از روی صندلی هاشون بلند شن تا افراد پیر و مسن به جاشون بشینن؟؟
ü به نظر شما وقتی سازمان بهینه سازی مصرف سوخت بر انجام وظیفه خودش مبنی بر نظارت مستمربر شرکت های خودرو سازی کوتاهی میکنه و اجازه میده که اتومبیل هایی در کشور تولید بشن که چندین برابر اتومبیل های خارجی بنزین مصرف میکنن این وظیفه دولته که بنزین اونها رو تامین کنه یا اینکه وظیفه مردمه که در مصرف بنزین برای به حرکت در اوردن همون اتومبیلها صرفه جویی کنن؟
ü به نظر شما وقتی وزارت نیرو در انجام وظیفه خودش کوتاهی میکنه و خطوط آبرسانی رو به روز نمیکنه و با این کار باعث اتلاف مقادیر زیادی از آب شرب قبل رسیدن به دست مصرف کننده میشه این وظیفه وزارت نیروئه که خطوط آبرسانی شو نوسازی کنه یا وظیفه مردمه که در مصرف آب صرفه جویی کنن؟؟
ü به نظر شما وقتی وزارت نیرو کوتاهی میکنه و خطوط انتقال نیروی قدیمی و فرسوده رو نوسازی نمیکنه و این باعث اتلاف مقدار بسیار زیادی از انرژی برق قبل از رسیدن به کنتور خونه های مشترکینش میشه این وظیفه مردمه که در مصرف برق کوتاهی کنن و یا اینکه وظیفه وزارت نیروئه که خطوط انتقال نیرو رو بازسازی رسانی کنه؟
ü به نظر شما وقتی وزارت نفت در انجام بدیهی ترین وظیفه خودش مبنی بر ساخت پالایشگاه بنزین کوتاهی میکنه این مردم هستن که باید برای دریافت سوخت اتومبیل هاشون- که برای خرید اونها ماه ها انتظار کشیدن و در نوبت موندن تا اتومبیلشون رو دریافت کنن و علاوه بر اون, هم در موقع خرید هم در موقع پلاک شدن و هم بطور سالیانه به دولت مالیات پرداخت میکنن - بزحمت بیفتن و یا اینکه وظیفه وزارت نفته که باید برای ساخت پالایشگاه به وظیفه اصلی خودش عمل کنه؟
ü به نظر شما وقتی اداره آموزش و پرورش در انجام وظیفه خودش در مورد ساخت مدرسه و آموزشگاه برای تحصیل همه اقشار جامعه کوتاهی میکنه این کودکان هستن که برای ادامه تحصیل باید رنج و مشقت مدارس سه شیفته و محروم و بدون بخاری رو به دوش بکشن و یا اینکه وظیفه وزارت آموزش و پرورشه که به انجام وظیفه اصلی خودش مبنی بر ساخت اماکن آموزشی اقدام کنه؟
ü به نظر شما وقتی که شهرداری در انجام وظیفه خودش مبنی بر خرید اتوبوس و کامل کردن ناوگان حمل و نقل عمومی کوتاهی میکنه این وظیفه مردمه که همه روزه در موقع تردد در خیابون ها سختی و تنگی جا در مترو و اتوبوس و گرونی نرخ تاکسی ها رو تحمل کنن و یا اینکه وظیفه شهرداریه که اصلاح ناوگان حمل و نقل شهر ها رو به نحو احسن انجام بده؟
ü به نظر شما وقتی که شهرداری در انجام وظیفه خودش در ساخت خیابون و بزرگراه های شهری کوتاهی میکنه این وظیفه مردمه که هر روز ساعت ها معطلی در ترافیک رو تحمل کنن یا اینکه وظیفه شهرداریه که کار اصلی خودش رو مبنی بر ساخت خیابون و بزرگراه های درون شهری رو پیگیری کنه؟
ü به نظر شما وقتی وزارت راه و ترابری درانجام وظیفه اصلی خودش مبنی بر ساخت اتوبان و بزرگراههای خارج از شهر ها و اصلاح مهندسی جاده های غیر استاندارد بین شهری کوتاهی میکنه این وظیفه مردمه که باید در جاده های غیر استاندارد تصادف کنن بمیرن و دم نیارن و یا این که وزارت راهه که باید در انجام وظیفه خودش مبنی بر بهبود جاده ها و ... اقدام کنه؟
ü به نظر شما وقتی....
اصلا بی خیال بذار بریم بوف یه همبرگر دوبل و کولای رژیمی و یه پرس سیب زمینی سرخ کرده بزنیم به بدن و حالشو ببریم . خیلی هم زورمون گرفت فردا صب میزنیم میریم در بند و با زباله های پر و پخش تو چشمه هاش کلی صفا و عشق و حال میکنیم و حالشو میبریم .دنیا دو روزه اصلا واسه چی من باید این همه حرص بخورم؟
والا!!
همراه واسه کوه و بوف و ایس پک و یه خرید دبش پرداخت آن لاین از شهروند آرژانتین با چاشنی لبخند بیا منو ... صندوقدار خوشگل و نانازش!! نبود؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه ماشینمونم پارک میکنیم دم این پارکومتر های جیدی ناناز دیشنانانا که هم پول خورد میگیرن هم با اس ام اس کار میکنن!!!
واسه بر گشتنمون هم میزنیم با خط بی ار تی بر میگردیم که سه سوته برسیم تهران پارس و بتونیم فیلم سینمایی آخر شبمونو ببینیم!!
کی میگه ما جهان سومی هستیم و تکنولوژی نداریم؟
شاید هم با جی پی آر اس رایگان ایرانسلمون هم چند تا ام ام اس غیر مستجن فرستادیم واسه دوستامون که حسابی حالشو ببرن
آدیداس داریم. ورساچه داریم. بوسینی داریم. نامبر وان داریم. تیراژه داریم.بنتون داریم.خلاصه همه چی داریم.
تازه شبا هم بچه ها رو میبریم سرزمین عجایب واسه خاطر تفریح و بولینگ و بیلیارد سالم بدون مایعات الکلی!!
همراه نبود؟؟؟؟؟؟؟؟
قصه کوتاه
مرد گفت:
- چه پرتغال هایی دارین درختتون چه محصول خوبی میده به به!!
صاحب خونه هم در جوابش گفت:
- نوش جونت کارت که تموم شد بخور هر چی هم که دلت میخواد با خودت ببر واسه بچه هات. حتما خوششون میاد.
و با هم ادامه دادن:
- بچه؟کدوم بچه !! من بچه ندارم!!
- معذرت میخوام. متوجه نبودم .خوب برای خانومتون ببرین شاید خوشش بیاد.
- زن ندارم مجردم کی به یه مامور شهرداری زن میده آقا پسر؟!!
- خوب خوب خوب ببر تو خونه ات بکار.در میاد تا تو سر و سامون بگیری و ایشالا صاحب زن و بچه هم میبشی هنوز دیر نشده. واسه کاشتن تو باغچه حیاطت که بد نیست!!
- حیاط کدوم حیاط اقا من حیاط ندارم.
- باشه گرقتم بابا با کلاس حتما تو آپارتمان زندگی میکنی
مرد پوز خند میزنه و میگه:
- نه نه نه آپارتمان چیه!! نه آقا ولش کن من دارم میرم.خیلیهم ممنون خدا عوضتون بده !...خداحافظ شما
مرد همونجوری که آروم و سلانه سلانه میرفت با خودش گفت:
- سرده امشب خیلی سرده امشب!! باید بعد از تموم شدن کارهام چوب ومقوا و از این چیزا جمع کنم.خیلی سوز بدی میاد هوا هم خیلی گرفته و غمگینه احتمالا که امشب آسمون حسابی میباره باید یه خورده نفت هم جور کنم که آتیششون بزنم..باید به فکر یه جای گرم باشم شاید...خدایا...باید .....
تذکر اخلاقی:
ایشالا که فونت اون بالا به اون گندگی رو دیده باشین و هوس نکنین که فکر کنین این اتفاق کی افتاده یا اینکه من کدومشون بودم و از همه مهمتر اینکه اصلا چرا کمکش نکردم. و یا اینکه داشتم واسه صاحبخونه چه کاری رو انجام میدادم.
والا به خدا!!