جومونگ ۵ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

امروز با دیدن دو تا فیلم خوب دو تا جمله خوب یاد گرفتم به خودم گفتم که بد نیست شما هم اون دو تا جمله رو بشنوین ، باشه تا شاید جایی به دردتون بخوره!!!

تنها فایده آینده اینه که زمان حال رو ضایع میکنه :

برژیت باردو : و خدا زن را آفرید.

چرا همیشه و همه جا میتونی به راحتی از نفرت حرف بزنی ولی وقتی می خوای راجع به عشق و دوست داشتن حرف بزنی باید تو صد تا سورراخ قایم بشی یا یه گوشه دنج و خلوت یه پارک رو پیدا کنی و اونجا بشینی و با خجالت راجع بهش حرف بزنی؟

جک لمون : ایرما خوشگله

جدا تا حالا به این دو تا جمله فکر کردین؟

و به اون بابایی که هر چند وقتی میاد اینجا و واسه من کامنت میذاره که من باهاش تماس بگیریم یه جواب غیر سینمایی و فوق العاده آماتور میدم.

هم تلفنتو دیدم هم کامنتتو خوندم و هم تو یاهو پیامتو دریافت کردم و مطمئنن اگه دوس داشتم حتما تا حالا باهات تماس گرفته بودم ، در ضمن واقعا یه خانم اینقدر احتیاج داره که بخواد به من ثابت کنه که مذکر نیست؟؟؟؟؟؟؟
بهر حال خودتی عزیزم !!!

از سه راه تهران پارس که به سمت اتوبوس های خط واحد بی آر تی میری قطاری از دستفروش ها رو میبینی که بساطشونو تو پیاده روی کنار خیابون پهن کردن و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو به رهگذر ها ارائه میکنن . کیف موبایل ، هدست انواع گوشی ، چتر ، دفتر و لوازم التحریر ، کاپشن های جور واجور و ...

در کنار همه اونها مردی رو میبینین که با صورت تیره و آفتاب سوخته و قد بلند و لاغری بیش از حدش اونقدر تو چش میخوره که با یه بار دیدن به یادت میمونه و تو ذهنت حک میشه.لهجه عجیب و غریبش بهمراه تکیه کلوم عجیب و غریبش آدم رو حسابی به سمت خودش میکشه.

با یه کلاه حصیری بر سر و کیفی بر دوش یه خروار دی وی دی رو تو بغل خودش گرفته و بلند بلند فریاد میزنه:

دی وی دی برای مهندسسسسسسسس ، دی وی دی ، دی وی دی های روز دنیا رو نخر 4500 تومن ، بیا از من بخر 1000 تومن

دی وی دی برای مهندس..

نمیدونم چرا از شخصیتش خوشم میاد . با همه مشتریاش خوش و بش میکنه و همه رو خوب یادش میمونه. استاندارد های بازار یابی رو به دقت رعایت میکنه و همه جین پوش ها رو مهندس و کت شلواریا رو دکتر خطاب میکنه . 

تو سلام پیش قدمه و برای هر تیپ آدمی فیلمهای مورد علاقه شو ردیف میکنه و در اختیارش میذاره . قدرت عجیبی در کنترل مشتریاش داره و در عین حال ده نفر آدمی رو که دور و برش ایستادن رو با دقت زیر نظر میگیره تا ازش چیزی کش نرن و  اصطلاحن نپیچوننش!!

به نظر من یه مدیره . یه مدیر خوب که از بد زندگی و روزگار در جایی افتاده که جاش نبوده و شاید اگه روزگار بهش اجازه میداد تو جای بهتری به درد بهتری میخورد!!

چند باری از دهنش در اومد که عجله داره و باید به کلاسش برسه و من در عین کنجکاوی به خودم اجازه ندادم که فضولی کنم و بیشتر از اطلاعاتی که میده ازش چیزی بپرسم تا بدونم کدم کلاس میره یا کجا دوره میبینه..

بهر حال خدا کنه که روزی یه مدیر بشه.

مدیر تشکیلاتی که بتونه چیزی رو بیشتر چیزی که هست به مردم ارائه کنه.

دی وی دی برای مهندس......

اگه مدیر یه نشریه بودم  امروز میدادم که با صدای بلند تیتر بزنن :
او با ما آمد !!

او بی ما رفت !! 

توضیحش هم که وضوح واضحاته .

او با ما رئیس جمهور امریکا شد و کـُردان هم از وزرات حساس کشور عزل شد.

چه دنیای عجیبی!!!

شاید اگه کسی ازمن بپرسه که تاثیر گذار ترین حرفهاییکه تو عمرت شنیدی چی بوده ؟؟ بدون نیاز به فکر کردن فوری جواب بدم: 

  

1- یه روز تو دفتر با آقای م صحبت میکردم که ایشون در حین بحث یه دفه گفت:

آقای محسنین تو عادت داری که یه فایلی رو باز میکنی یه مدت روش کار میکنی و بعد همون جور باز ولش میکنی و میری رو فایل بعدی و باز هم .... 

اون شب خیلی به حرفش فکر کردم و دیدم نه تنها تو کارم بلکه تو همه زندگیم از این سیستم اشتباه استفاده کردم و شروع کردم به بستن فایل های نیمه کاره . چند تا یی شونو تو این دو ساله  بستم و چند تایی رو هم دارم میبندم... 

 

2- یه روز تو یه دعوای تند با برادر بزرگم اون بی مقدمه گفت به من ربطی نداره ولی تو دیگه کی میخوای زندگیتو شروع کنی . شاید باورتون نشه که تازه اون موقع بود که به خودم اومدم و دیدم چفدر تند و سریع سنم داره بالا میره و هنوز اول کارم... 

 

3- تو قیلم لاو استوری وقتی پسره به دختره میگه که چی میخوای بهت بدم اون در جوابش میگه که چیزی رو که من میبخوام تو نمیتونی به من بدی و اون هم زمانه . تو اصلا نمیتونی اونو به من برگردونی... 

آره چقدر زود 36 سالم شد و من به میون سالگی رسیدم... و زمان . 

آخ زمان .. خدایا به من زمان بده!!

ممممممممممممممممممممممممن عوض نشدم فقط دیگه تو رو دوس ندارم!!

.....

سلام ... چطوری جانور!!

.........

دوست دارم دوست دارم دوست دارم!! دوست دارم دوست دارم دوست دارم...

.......

آتیش آتیش چه خوبه حالا هم تنگ غروبه چیزی به شب نمونده به جستن و واجست .. تو حوض نقره جستن....

........

اییییییییییییییییین زن عشق منه حق منه سهم منه طلاقش نمیدم!!

....

طلاقش بده راحت شو از دست این زنیکه نکبت .

...

(دیالوگهای هامون)

 

****************

 

-          بریم؟

-          کجا؟

-          سینما آفریقا دیگه!

-          چه خبره آبجی ما هوس کره بره وسط عربها بشینه فیلم ببینه؟

-          میای یا نه؟یه جشنواره سینماییه فیلم های جشنواره فجر رو نشون میدن بریم ببینیم فیلم این سانسش چیه.

-          باشه بریم

 

یه پیرهن میندازم تنم شلوارمو میندازم تو پام و کفشامم ور میکشم و بسم الله........

پیاده تا سر کوچه و بعد هم تاکسی و فلکه ساعت و چهار راه نادری و نیم ساعت بعد دم در سینما واستادیم و داریم بلیط میگیریم.

-          حالا فیلمش چی هست؟

-          هامون مال مهر جوییه

-          مهر  جویی کیه اونوقت آبجی؟

-          کارگردان اجاره نشین ها

-          آهان یادم اومد اکبر عبدی با اون شیکمش اون جوری اون جوری میرقصید.

-          آره همون که تو میگی بریم تو.

-          صب کن بذار برم تخمه بخرم . فیلم فرهنگی دیدن خوب تخمه هم میخواد.

-          باشه

 

سه سوته تخمه به دست تو سینما و رو صندلیو بسم الله . فیلم شروع شد...

 

*****

هامون تو زندگی من یه اتفاق بود.هامون یکی از علتهای علاقه من به سینما بود. از سینما که بیرون اومدیم تو یه سکوت مطلق بی هیچ حرفی به آرومی تا چهار راه نادری پیاده اومدیم و تو یه حس ناگفتنی به خونه برگشتیم.با هامون شعر نو رو شناختم  و با شاملو آشنا شدم و هنوز که هنوزه شعر پریا شو گاهی با خودم زمزمه میکنم.مدتها تلاش میکردم که مثل حمید هامون موقع تلفظ حرف سین یه شین هم باهاش قاطی کنم ...

 به هر حال حمید هامون تو عصر سینمای بدون ستاره دوران ما برای خودش یه ستاره بود.بعد از اون اتفاق (دیدن فیلم هامون) میشه گفت اکثر فیلمهای خسرو شکیبایی رو دیدم و بر عکس خیلی ها که کیمیا و سرزمین خورشید رو خیلی دوس داشتن حس خوبی نسبت به اون فیلمها نداشتم و بجز بیست دقیقه اول فیلم کیمیا همیشه باقیشو با عذاب تحمل کردم.ولی با دیدن شاهکار سینمایی ناصر تقوایی کاغذ بی خط تازه متوجه شدم که هنوز که هنوزه برای خودش یه ستاره است ، یه ابر مرد بزرگه که مثلشو به سختی میشه پیدا کرد.و به قول معروف شناگر ماهرییه که اگه آب باشه بخوبی شنا میکته . آره شکیبایی مردی بود که با داشتن یه فیلمنامه خوب و هدایت یه کارگردان کار بلد میتونست کشتی رو به سلامت به ساحلش برسونه. اون از معدود بازیگرایی بود که با اکثر کارگردانهای مطرح سینمای ایران کار کرد و فیلمهای خوب زیادی رو در کارنامه اش داره.

به نظر من امثال شکیبایی چند دهه یه بار پیداشون میشه و بر عکس عمر کوتاهشون حضوری همیشگی دارن که تا نسلها بعد فراموش نمیشن و برای ابد موندنی میشن.

با شنیدن خبر مرگش تازه فهمیدم که امثال شکیبایی چه حق بزرگی به گردن نسل ما دارن . یه حق بزرگ و نا گفتنی بر سر نسل سوخته............ یادش بخیر . روحش شاد!!

پشت میزم تو دفتر نشستم و دارم با بازاریاب جدیدمون کلنجار میرم. سعی میکنم تند و سریع و بدون حاشیه کار رو براش توضیح بدم و اونقدرا هم کار بازار یابی هفت گردون رو براش سخت نکنم که بترسه و فرار کنه. تو همین هیر و ویر گوشیم زنگ میزنه.حرفم رو نصفه میزارم و گوشیمو از زیر کاغذ ماغذ هام بیرون میکشم و برش

میدارم و :

-         بله؟

-         سلام علیکم

-         سلام خانوم بفرمایین.

-         من شماره شما رو از تو اینترنت برداشتم

-         خواهش میکنم در خدمتتون هستم.

-         شماره شما جایی بود که همه مشکلاتشونو میگفتن منم زنگ زدم خدمتتون که مشکلم رو بگم...

منم که فکر میکنم حتما واسه آگهی هاش تو هفت گردون مشکلی پیش اومده جواب میدم :

-         خواهش میکنم!!

 

با لهجه غلیظ اصفهانی ادامه میده:

-         والا عرضم به حضورتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!!

-         چی گفتین خانوم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-         عرض کردم خدمتتون که چند سالیه که هر بار برای من خواستگار میاد تا دم بعله برون میرسه و بعدش یه دفعه بهم میخوره!!! از یه ماه قبل اومدنشون هم هی هر شب هر شب خواب گربه سیاه میبینم................................

خیلی سعی کنم خودمو کنترل کنم و نزنم زیر خنده و در حالیکه با زور و فشار خودم رو کنترل میکنم بهش میگم:

-         خانوم شما باید با خود شماره تلفن و یا ایمیل آدرس تو خود آگهی ها تماس بگیرین . شما با هفت گردون تماس گرفتین...

 

35 سال از خدا عمر گرفتم ولی تا حالا فالگیری نکردم.!!!! فکر کن .......... من ...... فالگیر ..........هفت گردون ......... یو ها ها ها ها ( از اون خنده شیطانیای خفن)

!!

-          آقا میبخشین از اینجا واسه میدون سپاه اتوبوس داره؟؟؟؟؟؟

-          آره داره اتوبوس های خط بهارستان رو سوار شو

-          ممنون ...

 

بدو می پرم بغل اتوبوس درب و داغون میدون سپاه و از کنار صف خانوما که به زور دارن خودشون رو میندازن تو اتوبوس رد میشم و از در عقب سوار قسمت مردونه میشم و یه جای خالی بغل یه آقا پیر مرده پیدا میکنم و به احترام سلامی میکنم و کنارش میشینم!!

-          چرا معجزه نمیکنی آقتاب بره اونور بابا مردیم گرما!!

 

با تعجب به آقا پیرمرده نیگا میکن و میپرسم:

-          با بنده هستین؟؟؟

-          آره دیگه مگه سید نیستی خوب معجزه کن!!

-          خوب چرا سید هستم ولی مگه سید ها معجزه میکنن؟؟

-          آره دیگه مگه نشنیدی؟

-          چی رو؟

-          حوا میره بیرون از درختا چیز میزی بکنه بیاره با آدم بخوره وقتی که بر میگرده میخواد وارد خونه بشه که در میزنه...

-          خوب؟

-          آره آدم از اون تو داد میزنه که:

-          کیه؟

-          حوا هم میگه ؟آخه مگه جز من و تو اینجا کسی هست!!!!

 

اتوبوس راه میفته و به سمت ورودی نظام آبادمیره و منم همونطوری سر جام کنار پیر مرد نشستم و اول فکر میکنم که چه بی مزه بود ولی یه خورده که بهش فکر میکنم میبینم خوب حوا راس می گفته و کلی خنده ام میگیره!!!

بهر حال بلند بلند میخندم ومیگم خوب حالا ربطش به آفتاب و سید بودن من و جابه جا کردن مسیر گرمای خورشید چی بود؟

میخنده و بازم بی توجه به حرفای من ادامه میده:

- یه بابایی از خونش اومد بیرون و به دوستش رسید.دوستش که دید خیلی تند میره بهش گفت کجا میری داداش؟؟؟؟اونم جوابش میده که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!دوستش بش میگه نرو بابا بیا واستا اینجا و دکون منو بگردون و منم در عوض نصف در امد مفازه رو به خودت میدم و نصف سندش رو بنامت میکنم.طرف میگه:برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که ده تا تو رو با مغازه ات بخرم!!! و میره و میره ومیره میرسه به یه بنده خدا بابا باغ داری که واستاده دم باغش و بهش میگه:آی جوون کجا میری اینقدر تند تند ... :اونم جوابش میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!اونم جوابش میده که :نرو صبر کن من دنبال یه بابایی میگردم که کل باغ رو بهش بدم واسه ام نیگر داره و درعوض نصف میوه ها و درختای باغ رو با سه دنگ از سندباغ رو به نامش میکنم .تو واستا!!!

اونم جواش میده: برو بابا من دارم میرم دنبال شانسم که تو رو با ده تا باغت با هم بخرم!!!

خلاصه بازم میره و میره و میره تا به ده میرسه و چند نقر داروغه دم در ورودی آبادی واستادن وبهش میگن آی داری کجا میری:اونم جوابشون میده که : که مردم از بی کاری و بی عاری دارم میدوم برم دنبال شانسم!!!

بهش میگن کدخدای ده مرده و ما داریم واسه اش دنبال یه جانشین میگردیم. بیا کدخدای ده ما شو سپاه ده رو هم فرماندهی کن و کار قضا رو هم انجام بده و از هر کی هم که خوشت نیومد بده گردنش بزنن و باج و خراج ده رو هم خودت مدیریت کن.اونم بهشون میگه: : برین بابا من دارم میرم دنبال شانسم که اینجا رو با ده تا ده بغلشو با هم بخرم .....

و میره و میره و میره تا اینکه میرسه به یکی از دوستاش و  بهش میگه که:

آره بابا دارم میرم دنبال شانسم و این آدما رو هم تو راهم دیدم...

دوستش میزنه تو سرش و میگه خوب اینا شانست بودن الاغ برو گمشو تا آخر عمرت تو کارتن بخواب ...........

 

اتوبوس به ایستگاه امام حسین رسیده بود بافت قدیم شهر داشت خودشو به رخ میکشید.

کلی به داستانش خندیدم و گفتم :

-     اینجا رو که میبینم تازه متوجه میشم که دارم تو تهران زندگی میکنم. کل تهران با ساختمون های شیروونی دارش که هنوز هم تک و توک تو این ور اونو خیابونهای قدیمی شهر خوشونو به رخ میکشونن و تازه بازساری نشدنشون هم به اونها یه حس نوستالژِی داده واسه من معنی پیدا میکنه.

یه دفه میخنده و میگه:

-     همسایه نواب یه بنده خدا پیره زنه بود که رادیو داشت . یه روز که رادیوش روشن بود نواب به یه بنده خدایی گفت میری این رادیو رو میشکنی چون حرومه !! من که حلالش نکرده!!

-          مگه نواب مرجع تقلید بوده

-           این جوری میگفتن !!

-          مگه شما دیده بودیش؟

-          آره من فدایی اسلامی بودم

-          هنوزم هستی؟؟؟

-          نه دیگه

-          بازم میگی؟؟؟

و اونم شروع میکنه و چند دقیقه ای تا میدون سپاه رو از تاریخ کوچه و بازار دهه سی و چهل تهران واسه ام از بر میگه و از تاریخی روایت میکنه که تو کتابهای تاریخ کمتر راجع بهشون مینویسن.از تاریخ واقعی بدون اسطوره ها میگه از کوچه ها میگه وبالاخره از بازار میگه...

به میدون سپاه که میرسیم بهش میگم:

-          دوس نداری این خاطراتت مکتوب بشه؟؟؟؟

-          چطور مگه تو تاریخ نویسی؟؟؟

 

میخوام واسه اش توضیح بدم که راننده داد میزنه زود باش راه رو بند اوردم بپر پایین...

کارتم رو در میارمو بهش میدم و میگم:

-          به من زنگ بزن .... یادت نره ها .. تو یه کتاب تاریخی که دست و پا داری و این ور اون ور میری.... زنگ بزنی هاااااااا

 

از اتوبوس که بیرون میپرم یه هو میرم به سال هزار و چهار صد و سی و هشت یعنی حدود پنچاه سال دیگه که اگه منم زنده باشم احتمالا یه بابایی منو همین شکلی نیگا میکنه: به چش یه پیر مرد  تاریخی که داره با پاهای خودش این ور و اون ور میره...

 

 

                                            کات به نگاه دوباره و امیدوارانه همراه با لبخند به اتوبوس!!

         

 

 

 

 

 

آدم مریخی تنها حالا دیگه به معنای واقعی خیلی تنهاست .

آدم مریخی عجیب و غریب که تو خلوت خودش فقط به دنبال مریخی های سرگشته و حیرون و ویلون میگرده دیگه تو فکر خودش مونده که تنهایشو با چی و کی پرکنه.

آدم مریخیا خیلی کمن و اونقدر مثل خودش عتیقه ان که هم شکل اونا روعمرن اگه به پیدا کرد.

آدم مریخی تنها دلش سفر میخواد. دلش آرامش میخواد. دلش تنهایی و غربت میخواد.

آدم مریخی تنها الان که داره مینویسه بازم حس میکنه که چقدر بی کس و تنهاست .

آدم مریخی تنها اونقدر مریخی فکر میکنه که دور و برشو تاریک و سیاه مثل خود آسمون بی جو مریخ میبینه.

آدم مریخی تنها اونقدر تو تنهایی خودش تک و تنها فکر میکنه که تو وجود خود دلگیر میشه و از غصه تنهاییاش یه هو میذاره دق میکنه.

آدم مریخی تنها ...

آدم مریخی تنها ...